سه شنبه 29/8/1386 9/ذواقعده/1428

نتیجه بحث این شد که روایت مورد استناد جماعتی از فقها است مانند علامه فخرالمحققین و شیخ در برخی از کتبش و محقق اول شهید در لمعه و... که اگر زن ام ولد باشد ارث میبرد از دور و بحث ما منتهی شد به اینجا که این روایت از نظر اتصال به امام مورد اشکال است و قهرا روایت میشود مقطوعه و اگر مضمره هم میبود باز هم جای این بحث بود که آیا مضمرات ابن اذینه همانند مضمرات سماعه قابل اعتماد هستند چون ممکن است مرجع ضمیر امام (ع) باشد یانه ؟ چون خود مضمره بودن مورد اعتماد نیست و لکن افرادی که شان شان اجل از این است که در احکام شرعیه حدیثی را از غیر امام (ع) روایت کنند اهل فن به مضمرات این گروه از اصحاب اعتماد میکنند اما مقطوعه بما هو مقطوعه قهرا نمیتواند مشمول ادله حجیت باشد چون با انقطاع ارتباطش با معصوم قطع میشود

واز نظر دلالت نیز این روایت مبتلا به اشکالاتی هست و عمده اشکالات یکی این است که موضوع حکم در این روایت نسا است و نسا در روایات به مفهوم اعم از زوجه ابن و اخت به کار برده شده است و لذا ما اگر بخواهیم حکم زوجه را از این روایت استفاده کنیم باید ثابت کنیم که نسا در این روایت منصرف به زوجه است و شامل بنات و اخوات و امهات نمیشود و البته این انصراف را میتوان به وسیله روایت معتبره درست کرد که میفرماید : ((32851- مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ لَا يَرِثْنَ النِّسَاءُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً وَ لَهُنَّ قِيمَةُ الْبِنَاءِ وَ الشَّجَرِ وَ النَّخْلِ يَعْنِي (مِنَ الْبِنَاءِ) الدُّورَ وَ إِنَّمَا عَنَى مِنَ النِّسَاءِ الزَّوْجَةَ )) این نکته برای این است که نسا خودش اعم از زوجات و بنات و اخوات است و روایت اب اذینه موضوعش نسا است و این جا اگر انصراف تمام نشود باید ملتزم شویم به تخصیص نسا چون اخوات وبنات و امهات هر کدام دارای فرایض هستند و فرایض اینها اعم از منقول و غیر منقول است . مطلب دیگر این است که این روایت دارد اذا کان لها ولد و این ولد بازهم اطلاق دارد و اعم است از اینکه این ولد از این مرد باشد یا از شوهر دیگرش باید این جا یک تخصیص دیگر نیز قائل شویم و بگوییم که مراد از ولد در این جا ولد همین زوج است

بعد از صرف نظر از همه این اشکالات نکته مهم و اصلی این است که قضایای صادره از ائمه(ع) قضایایخارجیه وشخصیه نیستند بلکه احکام کلی ای هستند که به نحو قانون بیان میشوند چون همه آنها مبین احکام الهی هستند و احکام و قوانین الهی قابل تخصیص هستند ولی تخصیص باید در حدی باشد که به قانونیت قانون صدمه نزند و اما اگر تخصیص به حدی برسد که عام از قانونیت خارج شود در این جا خاص نمیتواند عام را تخصیص بزند بلکه میان عام و خاص تعارض میشود زیرا تخصیص در این موارد مستلزم عدم قانونیت عام است و تخصیص به حدی است که قضیه از جهت کلیت و شمول بیرون آمده مثلا اگر یک قضیه قانونی صد در صد باشد و مخصص چهل در صد آنرا از تحت شمول او خارج سازد این تخصیص منافات با قانونیت این قانون دارد و اگر تخصیص اکثر افراد را خارج سازد در این جا دو محضور پیش می آید یکی نقض قانونیت قانون و دیگری استهجان تخصیص اکثر و استهجان تخصیص اکثر ربطی به قانونیت قانون ندارد بلکه در همه موارد قبیح است

اکنون در ما نحن فیه زنان دو قسم میشوند یکی آنانکه از شوهران خود فرزند دارند و دیگری زنانیکه صاحب فرزند نیستند و بی تردید تعداد زنان صاحب فرزند به مراتب بیشتر از زنان است که فرزند ندارند و زنان نازا و عقیم در کمال ندرت و قلت بسر میبرند در این جا اگر ما همه عموماتی را که میگویند زنان از زمین ارث نمیبرند تخصیص بزنیم به غیر ام ولد در این جا هر دو محضور پیش خواهد آمد یعنی هم اینکه این عمومات از قانونیت خارج میشوند وهم اینکه استهجان تخصیص اکثر لازم می آید و در این موارد چون عام نص میشود در این مقدار از مدلول خودش لذا خاص نه حق تقدم بر عام را دارد از باب اظهریت و ظاهر و نه حق تخصیص عام را دارد از باب قرینیت چون هیچ عامی قابلیت تخصیص این چنین را ندارد تا خاص قرینه باشد بر تخصیص عام لذا در این جا قطعا میان این خاص و این عمومات تعارض بوجود می آید و در مقام ترجیح شهرت روائی با روایات است که میگویند زن از زمین ارث نمیبرد نتیجه اینکه اولا شکی نیست که زن از مطلق زمین ارث نمیبرد چون اجماع مذهب بر این جاری است و مخالف با کل عامه است و این مسئله از ضروریات فقه امامیه است و سید مرتضی میگوید که این مسئله از منفردات فقه امامیه است یعنی این مطلب میزی است میان عامه و خاصه و شیخ طوسی ادعای اجماع میکند

نتیجه دوم اینکه این مسئله که مرحوم محقق نائینی مرحوم محقق آقا ضیا و برخی دیگر از اعلام اهل فن ونظر این مورد را مثال برای صورت اول از تعارض دو عام به تباین ذکر کرده اند از اساس باطل است چون نه عام معارض توان معارضه با این عمومات را دارند و نه خاص مخصص توان تخصیص این عمومات را دارند تا پس از تخصیص نسبت دو عام از تعارض به تباین منقلب شود به تباین بدون تعارض

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

28/8/1386

 

 

روشن شد که در مانحن فیه هم شهرت فتوائی و هم شهرت روائی با روایاتی است که دلالت میکنند بر اینکه زن از زمین و عقار همسرش ارث نمیبرد و تعداد این روایات هفده روایت است که در میان آنها هم روایت صحیحه وجود دارد وهم روایت روایت موثقه و در مقابل روایتی که میگوید زن از زمین شوهرش ارث میبرد مصداق شاذ و نادر است

پس در اینجا هم جنبه اثباتی مقبوله عمربن حنظله تحقق پیدا میکند که در این جا از جهت اثباتی از جهت شهرت فتوائی این موارد از موارد قدر متیقن شهرت فتوائی محسوب میشود چون در این مورد ابدا فتوای مخالف نداریم مگر ابن جنید که با توجه به اینکه فتاوای وی مشتمل بر آرای عامه است ضرری به شهرت نمیزند و در مقابل هم جنبه نفی روایت مصداق پیدا میکند که خبر مثبت ارث زوجه از عقار میشود روایت شاذ نادر که مورد اعراض اصحاب است بنا براین در این جا نوبت به ترجیح به موافقت کتب نمیرسد

اما اینک بپردازیم به تفصیلی که محقق وجماعتی قائل شده اند محقق و جماعتی قائلند به اینکه زن در صورتیکه صاحب فرزند باشد از زمین و عقار شوهرش ارث میبرد واما اگر صاحب فرزند نباشد از زمین وعقار ارث نمیبرد : ((مسألة 10: قال الشيخ في (النهاية): المرأة لا ترث من زوجها من الأرضين و القرى و الرباع من الدور و المنازل، بل يقوّم الطوب و الخشب و غير ذلك من الآلات، و تعطى حصّتها منه، و لا تعطى من نفس الأرضين شيئا.

و قال بعض أصحابنا: إنّ هذا الحكم مخصوص بالدور و المنازل دون الأرضين و البساتين.

و الأول أكثر في الروايات و أظهر في المذهب. و هذا الحكم الذي ذكرناه إنّما يكون إذا لم يكن للمرأة ولد من الميّت، فإن كان لها منه ولد، أعطيت حقّها من جميع ما ذكرناه من الضياع و العقار و الدور و المساكن . و تبعه ابن البرّاج..))

و مستند محقق اعلی الله مقامه نیز این روایت است که میفرماید : ((2854- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ فِي النِّسَاءِ إِذَا كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ أُعْطِينَ مِنَ الرِّبَاعِ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ أَقُولُ وَ يَدُلُّ عَلَى ذَلِكَ عُمُومُ الْآيَاتِ وَ الرِّوَايَاتِ وَ إِطْلَاقُهَا))

دلالت این روایت تام است بر اینکه زن اگر صاحب فرزند باشد از زمین همسرش ارث میبرد و این روایت را شیخ صدوق نیز روایت کرده است روایت اگر از نظر سند تمام باشد و مفصل باشد مانند این روایت که زن را تقسیم میکند به ام ولد وغیر ام ولد قطعا مقتضای آن تقیید است چون روایات دیگر مطلقند وهم شامل ام ولد میشوند وهم شامل غیر ام ولد واین روایت خاص میشود و قطعا حکمش تخصیص است و اما در مانحن فیه این روایت به چند جهت نمیتواند مخصص باشد

اول اینکه این روایت مقطوعه است البته روایات مقطوعه اقسامی دارد1 مقطوعه مسند صحیح 2 مقطوعه مسند ضعیف 3 مقطوعه مرسل و در مانحن فیه این روایت مقطوعه هست اما مسند و اسنادش هم صحیح است و اما اشکال عمده بر این روایت مقطوعه بودنش است چون روایت به ابن اذینه ختم میشود وبه معصوم (ع) نمیرسد واما شبهه ای که در اینجا وجود دارد این است که راوی از ابن اذینه ابن ابی عمیر هست که وی از اصحاب اجماع واز فقهای عظام شیعه است که هر روایتی را ایشان نقل نمیکند بلکه روایاتی را نقل میکند که برای خودش ثابت باشند و چنین سندی خواه نا خواه ثابت میکند که این حکم ماخوذ از امام (ع) است هرچند روایت متصل به امام نیست اما خصوصیت مورد اقتضا میکند که حکم ماخوذ از امام (ع) باشد چون شان امثال ابن ابی عمیر اجل از آن است که من عند انفسهم در حکم الله نظری داشته باشند جواب از این شبهه اینکه فر مودید درست است اما این جا در مورد ابن ابی عمیر مسئله مردد میان سه امر است اول اینکه ممکن است که این اخبار اخبار حدسی باشد چون روات احادیث دو دسته اند یک عده فقط راوی هستند و اما یک عده دیگر کسانی بودن اهل درایه ونظر واجتهاد مانند معاویه بن عمار و ابو بصیر لیث مرادی وزراره وابان و محمدبن مسلم که این طبقه از روات چون از فقها واز بزرگان هستند لذا در چنین مواردی که سند روایت متصل به امام نباشد این احتمال وجود دارد که راوی فتوای خودش را گفته باشد وابن ابی عمیر نیز از بزرگان اصحاب و از فقها هستند احتمال دوم اینکه ممکن است که ابن اذینه این روایت را بالواسطه از امام (ع) شنیده باشد و چون در این جا این راوی واسطه ذکر نشده است قطعا برای ما مجهول الحال میشود وچون واسطه برای ما مجهول شد از حجیت می افتد چون احتمال دارد که راوی واسطه فرد ضعیفی باشد

وجه دوم اینکه مقتضای جمع بین روایات این است که روایات نافیه را حمل کنیم بر غیر ام ولد و روایات مثبته را حمل کنیم بر ام ولد جواب این است که روایات مثبت ارث ساقط شد و وقتیکه ساقط شد موضوع جمع محقق نیست و ثانیا هر جمعی محتاج شاهد است و جمع بدون شاهد جمع تبرعی بوده وارزش و اعتبار ندارد

وجه سوم اینکه بر فرضی که بپذیریم که این روایت سندش تمام است باز هم این جا در مقابل این روایت عده ای از روایات را داریم که یک قسمتی از اینها روایاتی است که در جواب سائل آمده اند و این مسئله با موارد دیگر فرق میکند زیرا یکوقت است که امام (ع) در یک شرایط عادی مطلقی را بیان میکند و این اطلاق بلا شک قابلیت برای تقیید را دارا میباشد و اما یک وقت است که راوی از امام حکمی را میپرسد تا به آن عمل نماید در این مورد اگر حکم تفصیل داشته باشد وامام (ع) تفصیل را بیان نکند لازم می آید تاخیر بیان از محل حاجت و تاخیر بیان از محل حاجت درست نیست مگر اینکه در این تاخیر بیان مصلحتی وجود داشته باشد واما این مورد از مواردی است که هیچ مصلحتی برای تاخیر بیان ازمحل حاجت وجود ندارد مانند این روایت : ((32843- وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ يَزِيدَ الصَّائِغِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ النِّسَاءِ هَلْ يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ يَرِثْنَ قِيمَةَ الْبِنَاءِ قَالَ قُلْتُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَرْضَوْنَ بِذَا قَالَ إِذَا وُلِّينَا فَلَمْ يَرْضَوْا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنْ لَمْ يَسْتَقِيمُوا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ ))

در این جا تاخیر بیان از محل حاجت مفسده دارد چون باعث ضیاع حق ام ولد میشود چون سائل وقتیکه میپرسد ممکن است که این مسئله برای او مبتلا به بوده باشد و یا اینکه بعدا رفته و در شهر خود به آن عمل خواهد کرد واما مصلحتی ندارد

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

 

 

27/8/1386

 

 

مطلب دومی که دلالت دارد بر اینکه در این جا مولی در صدد بیان مراد جدی نیست و در نتیجه جاری شدن اصاله الجد را در اینجا با مشکل روبرو میکند روایتی است که دلالت قطعی دارد بر اینکه این روایت در مقام تقیه صادر شده است نه در مقام بیان حکم واقعی روایت دارد که امام صادق (ع) میگفت که زنان از زمین همسرانشان ارث نمیبرند : (( 32846- وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ مُثَنًّى عَنْ يَزِيدَ الصَّائِغِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ إِنَّ النِّسَاءَ لَا يَرِثْنَ مِنْ رِبَاعِ الْأَرْضِ شَيْئاً وَ لَكِنْ لَهُنَّ قِيمَةُ الطُّوبِ وَ الْخَشَبِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَأْخُذُونَ بِهَذَا فَقَالَ إِذَا وُلِّينَاهُمْ ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنِ انْتَهَوْا وَ إِلَّا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ مِثْلَهُ)) این روایت دلالت دارد بر اینکه ارث بردن زن از زمین وعقار همسرش در میان عامه یک امر قطعی و مسلم بوده است و از سوی دیگر امام (ع) در بیان حکم واقعی الهی چنان جدی است که میفر مایند اگر ما حکومت را به دست گیریم آنهارا با تازیانه وادار خواهیم کرد که به حکم خدا گردن نهند و در ادامه میفرمایند که چنانچه با تازیانه نیز به حکم خدا گردن ننهادند با شمشیر وادار شان خواهیم ساخت که به حکم خدا گردن نهند این روایت دلالت دارد بر اینکه روایت مقبل از روی تقیه صادر شده است نه برای بیان مراد جدی زیرا ما در این جا ظن بر خلاف داریم و وقتیکه ظن بر خلاف داشته باشیم نمیتوانیم اصاله الجد را جاری سازیم و وقتیکه نتوانیم اصاله الجد را جاری سازیم رکن دوم حجیت تما نمیشود و وقتیکه رکن دوم حجیت در روایتی تمام نشد نمیتواند با روایات دیگری که حجیتشان تام هستند به معارضه بر خیزد

مطلب سوم اینکه خود این مطلب یعنی صدور نص دال بر اینکه زن از زمین همسرش ارث نمیبرد در نزد فقهای اصحاب از امور قطعیه بوده است و قهرا وقتیکه یک مسئله مقطوع عند الرواه در صدر اول باشد روایت بعدی بلا فاصله از حجیت واعتبار ساقط میشود و دلیل بر این مدعای ما نیز این روایت است :

((32850- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ الْوَاسِطِيِّ قَالَ قُلْتُ لِزُرَارَةَ إِنَّ بُكَيْراً حَدَّثَنِي عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ النِّسَاءَ لَا تَرِثُ امْرَأَةٌ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ وَ لَا أَرْضٍ إِلَّا أَنْ يُقَوَّمَ الْبِنَاءُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْخَشَبُ فَتُعْطَى نَصِيبَهَا مِنْ قِيمَةِ الْبِنَاءِ فَأَمَّا التُّرْبَةُ فَلَا تُعْطَى شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا تُرْبَةِ دَارٍ قَالَ زُرَارَةُ هَذَا لَا شَكَّ فِيهِ ))

در این جا سئوال راوی از زراره است که وی ارکان اربعه شیعه است موسی بن بکر واسطی از زراره میپرسد که بکیر از امام محمد باقر (ع) روایت کرده است که زنان از خاک زمین همسرانشان ارث نمیبرند و زراره در جواب میگوید : ((این مسئله از مواردی است که شک وتردید در آنها وجود ندارد ))

مطلب چهارم بر فرضی که ما از همه این وجوهات مذکوره بگذریم و بپذیریم که اصاله الجد در این جا نیز جاری میشود و در نتیجه اقتضای حجیت برای این روایت تمام است باز این جا از مواردی است که جای ترجیح به موافقت کتاب قطعا نیست و اما بیان این مطلب وقتیکه در هردو روایت اقتضای حجیت تمام شد دو روایت باهم تعارض میکنند و وقتیکه دو روایت با هم تعارض کردند باید نگاه کنیم که آیا یکی از این دوروایت مرجح دارد یا ندارد و در ترجیح مفصلا بحث شد که رعایت ترتیب در مرجحات نیز ضروری است بنا به مقبوله عمربن حنظله که مقبول در میان اصحاب است ترتیب در مرجحات این است که اولین مرجح شهرت در میان اصحاب است ((مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلَيْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَيْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِي دَيْنٍ أَوْ مِيرَاثٍ فَتَحَاكَمَا إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاةِ أَ يَحِلُّ ذَلِكَ قَالَ مَنْ تَحَاكَمَ إِلَيْهِمْ فِي حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ وَ مَا يَحْكُمُ لَهُ فَإِنَّمَا يَأْخُذُ سُحْتاً وَ إِنْ كَانَ حَقّاً ثَابِتاً لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعَانِ قَالَ يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ كُلُّ رَجُلٍ اخْتَارَ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا فَرَضِيَا أَنْ يَكُونَا النَّاظِرَيْنِ فِي حَقِّهِمَا وَ اخْتَلَفَا فِيمَا حَكَمَا وَ كِلَاهُمَا اخْتَلَفَا فِي حَدِيثِكُمْ قَالَ الْحُكْمُ مَا حَكَمَ بِهِ أَعْدَلُهُمَا وَ أَفْقَهُهُمَا وَ أَصْدَقُهُمَا فِي الْحَدِيثِ وَ أَوْرَعُهُمَا وَ لَا يَلْتَفِتْ إِلَى مَا يَحْكُمُ بِهِ الْآخَرُ قَالَ قُلْتُ فَإِنَّهُمَا عَدْلَانِ مَرْضِيَّانِ عِنْدَ أَصْحَابِنَا لَا يُفَضَّلُ وَاحِدٌ مِنْهُمَا عَلَى الْآخَرِ قَالَ فَقَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا كَانَ مِنْ رِوَايَتِهِمْ عَنَّا فِي ذَلِكَ الَّذِي حَكَمَا بِهِ الْمُجْمَعُ عَلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِكَ فَيُؤْخَذُ بِهِ مِنْ حُكْمِنَا وَ يُتْرَكُ الشَّاذُّ الَّذِي لَيْسَ بِمَشْهُورٍ عِنْدَ أَصْحَابِكَ فَإِنَّ الْمُجْمَعَ عَلَيْهِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَ إِنَّمَا الْأُمُورُ ثَلَاثَةٌ أَمْرٌ بَيِّنٌ رُشْدُهُ فَيُتَّبَعُ وَ أَمْرٌ بَيِّنٌ غَيُّهُ فَيُجْتَنَبُ وَ أَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدُّ عِلْمُهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَلَالٌ بَيِّنٌ وَ حَرَامٌ بَيِّنٌ وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ الْخَبَرَانِ عَنْكُمَا مَشْهُورَيْنِ قَدْ رَوَاهُمَا الثِّقَاتُ عَنْكُمْ قَالَ يُنْظَرُ فَمَا وَافَقَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ خَالَفَ الْعَامَّةَ فَيُؤْخَذُ بِهِ وَ يُتْرَكُ مَا خَالَفَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ وَافَقَ الْعَامَّةَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْفَقِيهَانِ عَرَفَا حُكْمَهُ مِنَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ وَجَدْنَا أَحَدَ الْخَبَرَيْنِ مُوَافِقاً لِلْعَامَّةِ وَ الْآخَرَ مُخَالِفاً لَهُمْ بِأَيِّ الْخَبَرَيْنِ يُؤْخَذُ قَالَ مَا خَالَفَ الْعَامَّةَ فَفِيهِ الرَّشَادُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنْ وَافَقَهُمَا الْخَبَرَانِ جَمِيعاً قَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا هُمْ إِلَيْهِ أَمْيَلُ حُكَّامُهُمْ وَ قُضَاتُهُمْ فَيُتْرَكُ وَ يُؤْخَذُ بِالْآخَرِ قُلْتُ فَإِنْ وَافَقَ حُكَّامُهُمُ الْخَبَرَيْنِ جَمِيعاً قَالَ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَأَرْجِهْ حَتَّى تَلْقَى إِمَامَكَ فَإِنَّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ خَيْرٌ مِنَ الِاقْتِحَامِ فِي الْهَلَكَاتِ )) و اگر از این جهت هیچکدام تر جیحی بر دیگری نداشتند در مرحله دوم نوبت به موافقت کتاب الله میرسد و اگر در این مرتبه بازهم هیچکدام ترجیحی بر دیگری نداشتند نوبت به مخالفت با عامه میرسد که هر روایتی که مخالف با عامه باشد بر دیگری ترجیح دارد پس بر اساس این مقبوله اولین مرجح شهرت در میان اصحاب است

ما دونوع شهرت داریم یکی شهرت روائی و دیگری شهرت فتوائی شهرت روائی این است که روات یک حدیث به اندازه ای باشد که صدق کند که این روایت شهرت نقل دارد و شهرت فتوائی این است که این حکم مفتابه عند المشهور از قدما باشد بین شهرت روائی و شهرت فتوائی ملازمه ای وجود نداردچون ممکن است در مواردی شهرت روائی وجود نداشته باشد اما شهرت فتوائی باشد مثلا ما یک روایت داریم که تارتا سندش تمام است وتارتا سندش نیز تمام نیست مانند مرسلات ابن ابی عمیر اما مشهور از فقها مطابق آن فتوا داده اند اکنون بحث در این است که آیا مرجحی که در باب تعارض میان روایات مطرح است کدام شهرت است آیا شهرت فتوائی است یا شهرت روائی در این جا برخی معتقدند که شهرت مرجح شهرت فتوائی است مثلا اگر ما یک روایت داشته باشیم که مشهور اصحاب مطابق آن فتوا داده باشد این یک روایت ترجیح دارد به روایت دیگری که مخالف مشهور است در این جا روایت مخالف باز دو گونه است یک وقت روایتی است که مورد عمل مشهور نیست بلکه مشهور اصحاب مخالف آن فتوا داده اند اما یک تعدادی غیر مشهور مطابق آن فتوا داده اند لذا از این مورد گاهی تعبیر به اشهر نیز کرده اند ویک وقت روایت مخالف روایتی است مشهور از آن اعراض کرده است یعنی در مقابل مشهور کسی به این روایت یا اصلا فتوا نداده است ویا اینکه کسانیکه به این روایت فتوا داده اند به حدی در اقلیتند که میتوان از آن به نادر تعبیر کرد یعنی طرف مقابل مورد عمل شاذ ونادری از اصحاب است به این روایتی که فقط نادرا اصحاب به آن عمل کرده باشد ویا اصلا عمل نکرده باشد معرض عنهای اصحاب نیز اطلاق گشته است و در این مورد باز در میان فقها دو مسلک وجود دارد یک مسلک این است که اعراض مشهور مسقط حجیت خبر نیست (مرحوم ایت الله العظمی خوئی) اما مسلک مشهور در میان اصحاب این است که اعراض مشهور مسقط حجیت است و وقتیکه اعراض را مسقط حجیت خبر بدانیم در این صورت نوبت به تعارض نخواهد رسید

حال با همه این تفصیلات مرجحی که در مقبوله عمربن حنظله آمده است شهرت روائی است نه شهرت فتوائی چون امام (ع) میفرمایند که : ((قَالَ فَقَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا كَانَ مِنْ رِوَايَتِهِمْ عَنَّا فِي ذَلِكَ الَّذِي حَكَمَا بِهِ الْمُجْمَعُ عَلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِكَ فَيُؤْخَذُ بِهِ مِنْ حُكْمِنَا وَ يُتْرَكُ الشَّاذُّ الَّذِي لَيْسَ بِمَشْهُورٍ عِنْدَ أَصْحَابِكَ فَإِنَّ الْمُجْمَعَ عَلَيْهِ لَا رَيْبَ فِيهِ)) یعنی حکمی را بگیرید که براساس روایتی فتوا داده باشد که آن روایت مشهور بین اصحاب باشد چون اگر منظور امام شهرت فتوائی بود میفرمود که خذ بما افتی به اصحابک و اگر ما بخواهیم بما را به معنی بما افتی بگیریم باید قائل به معنی مجازی در این جا شویم واین خلاف اصاله الظهور است نتیجه اینکه مراد مقبوله شهرت روائی است نه شهرت فتوائی البته در ما نحن فیه هم شهرت فتوائی محقق است وهم شهرت روائی

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

26/8/1386

 

تا اینجا ما روایاتی را که دلالت داشتند بر اینکه زن از زمین وعقار شوهرش ارث نمیبرد بررسی کردیم و روشن شد تعداد روایات و همچنین کیفیت سند روایات وتمامیت دلالت آنها بنا بر این این روایات در حد اعلی از اعتبار اقتضای حجیت در مورد ارث نبردن زن از زمین وعقار شوهر قرار دارند و اکنون بحث ما در مانع است البته تمانع در صورتی است که مانع ما در حد تمانع با ممنوع باشد و الا اگر مانع در حد مانعیت خود قصور داشته باشد قهرا ممکن نیست که در مقابل دلیلی که مقتضی تام برای حجیت دارد به معارضه بر خیزد

اکنون مادر این جا در مقابل این روایات یک روایت داریم که از نظر سند هیچ خلائی ندارد و مدلول روایت از نظر دلالت نیز تمام است چون ولو اینکه جواب امام در این جا عام است وهر عامی نیز قابلیت تخصیص دارد اما عام ما در این مورد قابلیت برای تخصیص ندارد چون فردی که در تحت عام است وبناست که با تخصیص از تحت عام خارج شود مورد سئوال سائل است و وقتیکه مورد سئوال سائل شد قاعده در اینجا از نظر فنی این است که هر عامی در مورد سئوال نص است پس از جهت دلالت نیز این روایت معارض تام الدلاله است و روایت چنانکه گذشت این است .

(( مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ (وَ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ هَلْ يَرِثُ مِنْ دَارِامْرَأَتِهِ أَوْ أَرْضِهَا مِنَ التُّرْبَةِ شَيْئاً أَوْ يَكُونُ (فِي) ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ الْمَرْأَةِ فَلَا يَرِثُ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً فَقَالَ يَرِثُهَا وَ تَرِثُهُ (مِنْ) كُلِّ شَيْءٍ تَرَكَ وَ تَرَكَتْ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانٍ مِثْلَهُ أَقُولُ حَمَلَهُ الشَّيْخُ عَلَى التَّقِيَّةِ وَ حَمَلَهُ أَيْضاً هُوَ وَ الصَّدُوقُ وَ غَيْرُهُمَا عَلَى مَا إِذَا كَانَ لِلْمَرْأَةِ وَلَدٌ لِمَا يَأْتِي وَ يُمْكِنُ حَمْلُهُ عَلَى رِضَا الْوَارِثِ إِعْطَاءَ الْعَيْنِ فِيمَا عَدَا الْأَرْضَ وَ بِإِعْطَاءِ الْعَيْنِ أَوِ الْقِيمَةِ مِنَ الْأَرْضِ ))

از سئال راوی فهمیده میشود که اصل این مسئله در نزد راوی مفروغ عنه بوده است که زن از زمین شوهرش ارث نمیبرد لذا سئوال راوی از این است که آیا مرد نیز از زمین همسرش ارث نمیبرد یا اینکه نه مرد ارث میبرد وامام (ع) در جواب میفرماید که مرد از همه ماترک همسرش ارث میبرد و زن از همه ماترک شوهرش ارث میبرد پس این روایت قطعا نص میشود در مورد ارث بردن رن از زمین وعقار مرد و لذا این روایت معارض میشود با روایات قبلی و البته قاعده تعارض این است که وقتیکه هر دو روایت صحیح شد بعدا نوبت به تعارض میرسد چون اگر یکی از دو طرف تعارض حجت نباشد قطعا نمیتواند با طرف دیگر که دارای حجیت است به معارضه بر خیزد

اکنون در این مورد ما از یکسو اجماع قطعی داریم در میان علمای امامیه که زن از زمین وعقار همسرش ارث نمیبرد وحتی سید مرتضی هم که قائل شده است به اینکه زن از زمین همسرش ارث میبرد نمیگوید که از عین زمین ارث میبرد بلکه ایشان نیز قائل است به اینکه زن از عین زمین ارث نمیبرد وفقط از قیمت زمین ارث میبرد و مخالفت اسکافی وابن جنید نیز ضرری به اجماع نمیرساند چون فتاوای این دو بزرگوار مشتمل بر فتاوای عامه است و مسبوق به اجماع علمای امامیه است و بعد از اینها نیز علمای امامیه بر اجماع باقی مانده اند و از سوی دیگر هفده تا روایت داشتیم که در میان آنها برخی نیز صحیحه بودند و دلالت آنها تام بود بر اینکه زن از زمین شوهرش ارث نمیبرد و این روایات با این کیفیت معارضند با یک روایت دیگر که این روایت نیز از نظر سند صحیحه است واز نظر دلالت نیز تام در این جا ممکن است که یک فرد مبتدی تصور نماید که میان این روایت با آن روایات متظافره تعارض بر قرار میشود و وقتی تعارض بر قرار شد ما به سراغ مرجحات خواهیم رفت و اولین مرجح این است که مفاد روایتی مطابق کتاب الله باشد در این صورت این یک روایت دارای مرجح خواهد بود چون مفاد این روایت مطابق اطلاق وعموم قرآن است زیرا مقتضای اطلاق قرآن این است که زن در صورتیکه مرد اولاد داشته باشد یک هشتم از کل ماترک زوج واگر شوهرش فرزندی باقی نگذاشته باشد یک چهارم از کل ماترک شوهرش را به ارث خواهد برد اعم از اینکه این ماترک اموال منقول باشد یا غیر منقول زمین باشد ویا خانه ویا چیز دیگر قهرا ترجیح با این روایت خواهد بود چون مفاد آن مطابق کتاب الله است

واما نگاه دقیق تر به این مسئله ما را به چیز دیگری رهنمون خواهد ساخت قبل از بررسی دقیق این مسئله لازم است متذکر شویم که علما وبزرگان این فن بر این باب عناوین متعددی را اطلاق کرده اند برخی این باب را باب تعادل وتراجیح نامیده اند وبرخی دیگر آنرا باب تعارض نامگذاری کرده اند ولکن اقتضای نظر دقیق در این باب این است که ما این باب را به باب تعارض نامگذاری نمائیم چون تعادل یعنی مساوی بودن دو دلیل در حجیت که در این جا یا هردو تساقط میکنند یا اینکه مجتهد مخیر است که یکی از آندو را برگزیند و تراجیح یعنی ترجیح داشتن یک طرف تعارض نسبت به دیگری که هردوی این مسئله موخرند از اینکه اول تعارضی میان دو یا چند دلیل باشد بعد ما یا حکم به تساوی هر دو میکنیم یا اینکه با نگاه به مرحجات یکی از طرفین را ترجیح میدهیم وباز همه این ها یعنی تعارض وتعادل یا تراجیح زمانی است که مقتضی حجیت در ههردو طرف تعارض تمام باشد چون اگر یکی از دو طرف مقتضی حجیتش تمام نباشد توان معارضه با دلیلی که حجیتش تمام است را نخواهد داشت زیرا که معارضه میان حجت ولاحجت محال است و مقتضی حجیت زمانی تمام است که اولا هردو طرف از نظر سند مشکلی نداشته باشد و اصالت سند از جهت شرایط حجیت محقق باشد و ثانیا از نظر جهت نیز جهت صدور روایت تمام باشد یعنی برای ما محرز باشد که در این روایت مولی در صدد بیان مراد جدی بوده است و ثالثا نوبت میرسد به ظهور روایت که ظهور روایت نیز در این معنی متعارض با طرف دیگر قوی باشد در این صورت است که ما پی میبریم که میان این دو روایت تعارض بر قرار است طی نمودن این مراحل از دقائق اجتهاد است ومجتهد واقعی کسی است که همه این مراحل را به نوبه خودش و به خوبی طی نماید وهیچ یک از این ها را مقدم بر دیگری نسازد و اگر حتی یکی از این مراحل را مقدم بر دیگری نماییم در نتیجه گیری دچار اشکال خواهیم شد

در ما نحن فیه مرحله دوم یعنی تما میت مراد جدی مولی محرز نیست زیرا درزمان مذاهب عامه متفقا بر این بودند که زن از تمام ماترک همسرش اعم از زمین وخانه و غیره ارث میبرد و این از مختصات مذهب امامیه بود که قائل بودند به اینکه زن از زمین همسرش ارث نمیبرد و در این صورت این روایت موافق با فتاوای عامه میشود و وقتیکه روایتی موافق با فتاوای عامه شد کاشف از این است که اصاله الجد مولی در این روایت تام نیست و وقتیکه اصاله الجد تمام نشد مقتضی حجیت تما نمیشود و وقتیکه مقتضی حجیت تمام نشد نوبت به تعارض نمیرسد چون در این جا وقتیکه یک روایت داریم که میگوید زن از همه ماترک همسرش ارث میبرد واین روایت موافق با فتاوای عامه نیز هست در مقابل هفده روایت داریم که میگوید زن از زمین همسرش ارث نمیبرد و اجماع عملای امامیه نیز بر این است که زن از زمین همسرش ارث نمیبرد در این مورد یک محقق از ابتدا به شک می افتد که ممکن است دراین روایت مولی در صدد بیان حکم اصلی نباشد بلکه این روایت بخاطر برخی از اغراض دیگر از مولی صادر شده است یعنی مولی در این جا تقیه نموده وحکم اصلی خداوند را بیان ننموده است تا از ریخته شدن خون شیعیان جلوگیری نماید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

 

23/8/1386

 

چنانکه گفته آمد صغرای این صورت را مرحوم محقق نائینی ومحقق آقا ضیا ومرحوم آقای خوئی مسئله ارث بردن یا نبردن زوجه از زمین وعقار زوج دانسته اند که برخی از روایات دلالت دارند بر اینکه زن از عقار وزمین های همسرش ارث نمیبرد وبرخی دلالت دارند بر اینکه زن از همه ماترک مرد وحتی زمین وعقار ارث میبرد ونیز روایت خاصی داریم که میفرماید زن در صورتی از زمین وعقار شوهرش ارث میبرد که از همسرش دارای فرزند باشد در این جا این روایت خاص روایتی را که میفرمود زن از زمین وعقار مرد ارث نمیبرد تخصیص میزند و وقتی عام ما در این جا تخصیص خورد رابطه اش با عام دیگر از تباین انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص من وجه وعام مخصص میشود اخص از عام غیر مخصص لذا آنرا تخصیص میزند واین جا نسبت این دو عام از تعارض به تباین انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص من وجه ولذا این مورد میشود صغرای انقلاب نسبت

و لکن حق مطلب این است که این جا صغرای انقلاب نسبت نیست و بیان این مطلب نیازمند این است که ما یکبار دیگر این روایات را هر چند به صورت گذرا متعرض شویم اول روایاتی که دلالت دارند بر اینکه زن از زمین شوهر ارث نمیبرد عبارتند از :

روایت اول : 32836- مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَى وَ الدُّورِ وَ السِّلَاحِ وَ الدَّوَابِّ شَيْئاً وَ تَرِثُ مِنَ الْمَالِ وَ الْفُرُشِ وَ الثِّيَابِ وَ مَتَاعِ الْبَيْتِ مِمَّا تَرَكَ وَ تُقَوَّمُ النِّقْضُ وَ الْأَبْوَابُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْقَصَبُ فَتُعْطَى حَقَّهَا مِنْهُ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ

روایت دوم : 32837- وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ (وَ عَنْ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ) عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلَاءٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع تَرِثُ الْمَرْأَةُ الطُّوبَ وَ لَا تَرِثُ مِنَ الرِّبَاعِ شَيْئاً قَالَ قُلْتُ كَيْفَ تَرِثُ مِنَ الْفَرْعِ وَ لَا تَرِثُ مِنَ الرِّبَاعِ شَيْئاً فَقَالَ لَيْسَ لَهَا مِنْهُ نَسَبٌ تَرِثُ بِهِ وَ إِنَّمَا هِيَ دَخِيلٌ عَلَيْهِمْ فَتَرِثُ مِنَ الْفَرْعِ وَ لَا تَرِثُ مِنَ الْأَصْلِ وَ لَا يَدْخُلُ عَلَيْهِمْ دَاخِلٌ بِسَبَبِهَا وَ رَوَاهُ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مِثْلَهُ

روایت سوم : 32838- وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ الْأَحْمَرِ قَالَ لَا أَعْلَمُهُ إِلَّا عَنْ مُيَسِّرٍ بَيَّاعِ الزُّطِّيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ النِّسَاءِ مَا لَهُنَّ مِنَ الْمِيرَاثِ قَالَ لَهُنَّ قِيمَةُ الطُّوبِ وَ الْبِنَاءِ وَ الْخَشَبِ وَ الْقَصَبِ فَأَمَّا الْأَرْضُ وَ الْعَقَارَاتُ فَلَا مِيرَاثَ لَهُنَ

فِيهِ قَالَ قُلْتُ فَالْبَنَاتُ قَالَ الْبَنَاتُ لَهُنَّ نَصِيبُهُنَّ (مِنْهُ) قَالَ قُلْتُ كَيْفَ صَارَ ذَا وَ لِهَذِهِ الثُّمُنُ وَ لِهَذِهِ الرُّبُعُ مُسَمًّى قَالَ لِأَنَّ الْمَرْأَةَ لَيْسَ لَهَا نَسَبٌ تَرِثُ بِهِ وَ إِنَّمَا هِيَ دَخِيلٌ عَلَيْهِمْ إِنَّمَا صَارَ هَذَا كَذَا لِئَلَّا تَتَزَوَّجَ الْمَرْأَةُ فَيَجِيءَ زَوْجُهَا أَوْ وَلَدُهَا مِنْ قَوْمٍ آخَرِينَ فَيُزَاحِمَ قَوْماً آخَرِينَ فِي عَقَارِهِمْ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ نَحْوَهُ وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ الْأَحْمَرِ عَنْ مُيَسِّرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع نَحْوَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فَالثِّيَابُ وَ رَوَاهُ فِي الْعِلَلِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مُيَسِّرٍ مِثْلَهُ وَ قَالَ فِيهِ فَالثِّيَابُ

روایت چهارم 32839- وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ النِّسَاءُ لَا يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ مِثْلَهُ

روایت پنجم 32840- وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ وَ بُكَيْرٍ وَ فُضَيْلٍ وَ بُرَيْدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع (مِنْهُمْ مَنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ) مِنْهُمْ مَنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ مِنْهُمْ مَنْ رَوَاهُ عَنْ أَحَدِهِمَا ع أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِنْ تَرِكَةِ زَوْجِهَا مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ أَوْ أَرْضٍ إِلَّا أَنْ يُقَوَّمَ الطُّوبُ وَ الْخَشَبُ قِيمَةً فَتُعْطَى رُبُعَهَا أَوْ ثُمُنَهَا

وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فَتُعْطَى رُبُعَهَا أَوْ ثُمُنَهَا إِنْ كَانَ مِنْ قِيمَةِ الطُّوبِ وَ الْخَشَبِ أَقُولُ لَا تَصْرِيحَ فِيهِ بِأَنَّ الْوَلَدَ مِنْهَا فَيُحْمَلُ عَلَى وُجُودِ وَلَدٍ لِلْمَيِّتِ مِنْ غَيْرِهَا لِمَا يَأْتِي

روایت ششم 32841- وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الْأَرْضِ شَيْئاً

روایت هفتم 32842- وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الدُّورِ شَيْئاً وَ لَكِنْ يُقَوَّمُ الْبِنَاءُ وَ الطُّوبُ وَ تُعْطَى ثُمُنَهَا أَوْ رُبُعَهَا قَالَ وَ إِنَّمَا ذَلِكَ لِئَلَّا يَتَزَوَّجْنَ فَيُفْسِدْنَ عَلَى أَهْلِ الْمَوَارِيثِ مَوَارِيثَهُمْ

روایت هشتم 32843- وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ يَزِيدَ الصَّائِغِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ النِّسَاءِ هَلْ يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ يَرِثْنَ قِيمَةَ الْبِنَاءِ قَالَ قُلْتُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَرْضَوْنَ بِذَا قَالَ إِذَا وُلِّينَا فَلَمْ يَرْضَوْا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنْ لَمْ يَسْتَقِيمُوا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ

روایت نهم 32844- وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّمَا جُعِلَ لِلْمَرْأَةِ قِيمَةُ الْخَشَبِ وَ الطُّوبِ لِئَلَّا يَتَزَوَّجْنَ فَيَدْخُلَ عَلَيْهِمْ يَعْنِي أَهْلَ الْمَوَارِيثِ مَنْ يُفْسِدُ مَوَارِيثَهُمْ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَنْ سَمَاعَةَ) عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ مِثْلَهُ وَ زَادَ وَ الطُّوبُ الطَّوَابِيقُ الْمَطْبُوخَةُ مِنَ الْآجُرِّ

روایت دهم 32845- وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَمِّهِ جَعْفَرِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ مُثَنًّى عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ لَيْسَ لِلنِّسَاءِ مِنَ الدُّورِ وَ الْعَقَارِ شَيْءٌ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ مِثْلَهُ

روایت یازدهم 32846- وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ مُثَنًّى عَنْ يَزِيدَ الصَّائِغِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ إِنَّ النِّسَاءَ لَا يَرِثْنَ مِنْ رِبَاعِ الْأَرْضِ شَيْئاً وَ لَكِنْ لَهُنَّ قِيمَةُ الطُّوبِ وَ الْخَشَبِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَأْخُذُونَ بِهَذَا فَقَالَ إِذَا وُلِّينَاهُمْ ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنِ انْتَهَوْا وَ إِلَّا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ مِثْلَهُ

روایت دوازدهم 32847- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ خَطَّابٍ أَبِي مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِيِّ عَنْ طِرْبَالِ بْنِ رَجَاءٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَى وَ الدُّورِ وَ السِّلَاحِ وَ الدَّوَابِّ شَيْئاً وَ تَرِثُ مِنَ الْمَالِ وَ الرَّقِيقِ وَ الثِّيَابِ وَ مَتَاعِ الْبَيْتِ مِمَّا تَرَكَ وَ يُقَوَّمُ النِّقْضُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْقَصَبُ فَتُعْطَى حَقَّهَا مِنْهُ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ

روایت سیزدهم 32848- وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ النِّسَاءَ لَا يَرِثْنَ مِنَ الدُّورِ وَ لَا مِنَ الضِّيَاعِ شَيْئاً إِلَّا أَنْ يَكُونَ أَحْدَثَ بِنَاءً فَيَرِثْنَ ذَلِكَ الْبِنَاءَ

روایت چهاردهم 32849- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ أَنَّ الرِّضَا ع كَتَبَ إِلَيْهِ فِيمَا كَتَبَ مِنْ جَوَابِ مَسَائِلِهِ عِلَّةُ الْمَرْأَةِ أَنَّهَا لَا تَرِثُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً إِلَّا قِيمَةَ الطُّوبِ وَ النِّقْضِ لِأَنَّ الْعَقَارَ لَا يُمْكِنُ تَغْيِيرُهُ وَ قَلْبُهُ وَ الْمَرْأَةُ قَدْ يَجُوزُ أَنْ يَنْقَطِعَ مَا بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ مِنَ الْعِصْمَةِ وَ يَجُوزُ تَغْيِيرُهَا وَ تَبْدِيلُهَا وَ لَيْسَ الْوَلَدُ وَ الْوَالِدُ كَذَلِكَ لِأَنَّهُ لَا يُمْكِنُ التَّفَصِّي مِنْهُمَا وَ الْمَرْأَةُ يُمْكِنُ الِاسْتِبْدَالُ بِهَا فَمَا يَجُوزُ أَنْ يَجِيءَ وَ يَذْهَبَ كَانَ مِيرَاثُهُ فِيمَا يَجُوزُ تَبْدِيلُهُ وَ تَغْيِيرُهُ إِذَا أَشْبَهَهُ وَ كَانَ الثَّابِتُ الْمُقِيمُ عَلَى حَالِهِ كَمَنْ كَانَ مِثْلُهُ فِي الثَّبَاتِ وَ الْقِيَامِ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ نَحْوَهُ وَ رَوَاهُ فِي الْعِلَلِ وَ عُيُونِ الْأَخْبَارِ بِأَسَانِيدِهِ الْآتِيَةِ فِي آخِرِ الْكِتَابِ

روایت پانزدهم 32850- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ الْوَاسِطِيِّ قَالَ قُلْتُ لِزُرَارَةَ إِنَّ بُكَيْراً حَدَّثَنِي عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ النِّسَاءَ لَا تَرِثُ امْرَأَةٌ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ وَ لَا أَرْضٍ إِلَّا أَنْ يُقَوَّمَ الْبِنَاءُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْخَشَبُ فَتُعْطَى نَصِيبَهَا مِنْ قِيمَةِ الْبِنَاءِ فَأَمَّا التُّرْبَةُ فَلَا تُعْطَى شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا تُرْبَةِ دَارٍ قَالَ زُرَارَةُ هَذَا لَا شَكَّ فِيهِ

روایت شانزدهم 32851- مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ لَا يَرِثْنَ النِّسَاءُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً وَ لَهُنَّ قِيمَةُ الْبِنَاءِ وَ الشَّجَرِ وَ النَّخْلِ يَعْنِي (مِنَ الْبِنَاءِ) الدُّورَ وَ إِنَّمَا عَنَى مِنَ النِّسَاءِ الزَّوْجَةَ

روایت هفدهم 32852- مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ فِي بَصَائِرِ الدَّرَجَاتِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ (عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي مَخْلَدٍ) عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ قَالَ دَعَا أَبُو جَعْفَرٍ ع بِكِتَابِ عَلِيٍّ ع فَجَاءَ بِهِ جَعْفَرٌ مِثْلَ فَخِذِ الرَّجُلِ مَطْوِيّاً فَإِذَا فِيهِ أَنَّ النِّسَاءَ لَيْسَ لَهُنَّ مِنْ عَقَارِ الرَّجُلِ (إِذَا تُوُفِّيَ عَنْهُنَّ) شَيْءٌ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع هَذَا وَ اللَّهِ خَطُّ عَلِيٍّ ع بِيَدِهِ وَ إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص

أَقُولُ وَ يَأْتِي مَا يَدُلُّ عَلَى ذَلِكَ وَ يَأْتِي مَا ظَاهِرُهُ الْمُنَافَاةُ وَ نُبَيِّنُ وَجْهَهُ

تا این جا هفده روایت نقل کردیم در مورد اینکه همه میگفتند زن از زمین وباغات شوهرش ارث نمیبرد در میان این روایات تعدادی از روایات صحیحه اند وتعدادی نیز موثوقه واز نظر دلالت دلالت برخی از این روایات کاملا تام بود وخصوصا اینکه برخی از روایات تعبیر داشتند که لا یرثن من الدیار والعقار شیئا این تعبیر شیئا یک خصوصیت دارد وخصوصیتش این است که وقتی میگوید لایرثن شیئا یعنی نه از اصل اینها ارث میبرند ونه از قیمتشان بنابر این با این تعبیر جا برای فتوای سید رضی (ق) باقی نمیماند که میگفت از اصل اینها ارث نمیبرد اما از قیمت آنها ارث میبرد و برخی از روایات ادات حصر داشتند که منحصر میکردند که زن فقط از قیمت مصالح ساختمان و چوبها و.. ارث میبرد که همین تعبیر نیز فهمیده میشود که زن نه از اصل زمین ارث میبرد ونه از قیمت زمین واما چند نکته ظریف لازم است تا در جهت صدور این روایات متذکر شویم در باب بررسی سندی روایات وقتیکه ما پانزده تا روایت در یک موضوع کوچکی داشته باشیم دراین جا اگر سند این روایات ضعیف هم باشند باز هم این تظافر ضعف سند را جبران میکند خصوصا اینکه اگر سلسله اسناد این روایات متفاوت باشد یعنی روایات به گونه ای نباشد که سند همه به یک یا چند نفر منتهی شود که این مورد این چنین است که سند ها متفاوتند که دراین صورت احتمال کاذب بودن همه این روایات بسیار اندک میشود بگذریم از اینکه اگر در میان این مجموعه روایات روایات صحیحه هم داشته باشیم که در این جا نیز وضع همین است چون تعدادی از این روایات صحیحه هستند درنقطه مقابل این روایات متظافر روایتی داریم که میفرماید :

32853- مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ (وَ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ هَلْ يَرِثُ مِنْ دَارِامْرَأَتِهِ أَوْ أَرْضِهَا مِنَ التُّرْبَةِ شَيْئاً أَوْ يَكُونُ (فِي) ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ الْمَرْأَةِ فَلَا يَرِثُ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً فَقَالَ يَرِثُهَا وَ تَرِثُهُ (مِنْ) كُلِّ شَيْءٍ تَرَكَ وَ تَرَكَتْ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانٍ مِثْلَهُ أَقُولُ حَمَلَهُ الشَّيْخُ عَلَى التَّقِيَّةِ وَ حَمَلَهُ أَيْضاً هُوَ وَ الصَّدُوقُ وَ غَيْرُهُمَا عَلَى مَا إِذَا كَانَ لِلْمَرْأَةِ وَلَدٌ لِمَا يَأْتِي وَ يُمْكِنُ حَمْلُهُ عَلَى رِضَا الْوَارِثِ إِعْطَاءَ الْعَيْنِ فِيمَا عَدَا الْأَرْضَ وَ بِإِعْطَاءِ الْعَيْنِ أَوِ الْقِيمَةِ مِنَ الْأَرْضِ

این روایت با پرسش راوی آغاز میشود راوی از امام (ع) میپرسد که آیا مرد از زمین همسرش ارث میبرد یا آنکه مانند زن از ارث زمین محروم است از این پرسش راوی فهمیده میشود که این مسئله در آن روز گار یک امر مسلم بوده است که زن از زمین وعقار مرد ارث نمیبرد و ثانیا این روایت قابلیت تخصیص نیز نیست چون مورد سئوال راوی فقط زمین وعقار است که وقتی امام (ع) در جواب این سئوال میفرماید : که مرد از همه ماترک زن ارث میبرد وزن از همه ماترک شوهر ارث میبرد در این صورت این روایت صراحت دارد به اینکه زن از زمین وعقار مرد ارث میبرد بنابر این جا برای تخصیص باقی نمیماند

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

22/8/1386

بحث در این بود که اگرتعارض میان دو عام ما به عموم وخصوص من وجه بود و دو مخصص هردو بر موارد افتراق هردو عام وارد شود در این جا دو نظریه وجود دارد نظریه اول که محقق نائینی نیز قائل به آن بود این است که در اینجا ما اول هر دو عام را به هر دو مخصص تخصیص میز نیم و آنگاه قواعد باب تعارض را در میان دو عام مخصص اعمال میکنیم و دلیل نظریه ایشان نیز گذشت نظریه دوم این بود که در این جا چون تعارض در حقیقت میان چهار دلیل است لذا از اول ما باید قواعد باب را در مورد هر چهار دلیل اعمال نماییم تا هر کدام آنها که از حجیت ساقط شد طرح شود و آنگاه به مابقی عمل میکنیم و دلیل این نظریه این است که در این جا ما در واقع علم اجمالی داریم به اینکه یکی از این چهار دلیل باطل است لذا باید اول دلیل باطل را بر اساس قواعد باب تعادل وتراجیح بشناسیم تا مابقی برای ما حجت گردند در غیر این صورت نمیتوان به هیچ کدام از این چهار دلیل عمل نمود و اشکال کلام محقق نائینی نیز در این است که این علم اجمالی به بطلان یکی از دلائل سه گانه را در این جا ندید گرفته است بلی اگر ما علم اجمالی به بطلان یکی از چهار دلیل نداشته باشیم در این صورت کلام محقق نائینی درست خواهد بود که تعارض در نهایت میان دو عام مخصص واقع خواهد شد نه میان چهار دلیل

نوع سوم :این است که ما دو عام داریم که تعارض این دو عام به تباین است مثل اینکه یکی میکویید اکرم العلما و دیگری لاتکرم العلما که تعارض میان این دو تا به تباین مطلق است در این جا مخصص تارتا بر یکی از این دو عام وارد میشود وتارتا بر هر دو عام وارد میشود و در صورتی که بر هر دو عام وارد شد باز یا میان هر دو مخصص تعارضی وجود ندارد یا اینکه هر دو مخصص نیز باهم تعارض دارند که جمعا سه صورت میشود

صورت اول اینکه دو عام داشته باشیم که تعارض میان این دو عام به تباین است و دلیل مخصص بر یکی از دو خاص وارد میشود بهترین مثال برای این مورد در فقه در باب ارث است در باب ارث در اینکه شوهر از همه ماترک زن ارث میبرد اختلافی نیست اختلاف در این است که آیا زن نیز از همه ماترک شوهر ارث میبرد یانه که این مسئله اختلافی است یک قول این است که زن از زمین شوهر ارث نمیبرد اما از ساختمان وبنا هم از عین مصالح ارث میبرد وهم میتوان قیمتش را به آنها پرداخت وقول دیگر این است که زن از اصل ساختمان نیز ارث نمیبرد بلکه باید آنهارا قیمت نمود واز قیمتشان سهم آنها را پرداخت نمود وسید مرتضی قائل شده که زن از زمین نیز ارث میبرد البته نه از اصل زمین بلکه ازقیمت آن ارث میبرد والبته اینکه گفته شود زن از اصل زمین نیز ارث برد در میان فقهای امامیه قائلی ندارد

واما دلائل این مسئله : قرآن کریم میفرماید: ((وَ لَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِن كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّكُمْ وَلَدٌ فَإِن كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُم مِّن بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَ إِن كاَنَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلَالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكلُِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ فَإِن كَانُواْ أَكْثَرَ مِن ذَالِكَ فَهُمْ شُرَكَاءُ فىِ الثُّلُثِ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصىَ بهَِا أَوْ دَيْنٍ غَيرَْ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِّنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ ))

اگر زنانتان فرزندى نداشتند، پس از انجام دادن وصيتى كه كردهاند و پس از پرداخت دين آنها، نصف ميراثشان از آن شماست. و اگر فرزندى داشتند يك چهارم آن. و اگر شما را فرزندى نبود پس از انجام دادن وصيتى كه كردهايد و پس از پرداخت وامهايتان يك چهارم ميراثتان از آن زنانتان است. و اگر داراى فرزندى بوديد يك هشتم آن. و اگر مردى يا زنى بميرد و ميراثبر وى نه پدر باشد و نه فرزند او اگر او را برادر يا خواهرى باشد هر يك از آن دو يك ششم برد. و اگر بيش از يكى بودند همه در يك سوم مال- پس از انجام دادن وصيتى كه كرده است بىآنكه براى وارثتان زيانمند باشد و نيز پس از اداى دينش- شريك هستند. اين اندرزى است از خدا به شما و خدا دانا و بردبار است.

در این آیه سهم الارث زن به صورت مطلق بیان شده است که زوج فرزند داشته باشد زن از یک هشتم کل مال شوهر ارث میبرد واگر مرد فرزند نداشته باشد یک چهارم از کل ماترک شوهر مال همسرانش میباشد و این آیه تخصیص نزده که این حق الارث زنان مختص به اموال منقول است و آنها از اموال غیر منقول ارثی نمیبرند و اما روایات وارده در این باب مختلف ومتفاوت هستند یک روایت صحیحه از امام صادق (ع) داریم که راوی از امام (ع) سئوال میکند که آیا زن از زمین وخانه شوهر ارث میبرد یانه ؟ امام (ع) در جواب میفرمایند که زن از همه ماترک شوهر ارث میبرد

((مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ (وَ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ هَلْ يَرِثُ مِنْ دَارِ امْرَأَتِهِ أَوْ أَرْضِهَا مِنَ التُّرْبَةِ شَيْئاً أَوْ يَكُونُ (فِي) ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ الْمَرْأَةِ فَلَا يَرِثُ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً فَقَالَ يَرِثُهَا وَ تَرِثُهُ (مِنْ) كُلِّ شَيْءٍ تَرَكَ وَ تَرَكَتْ))

این روایت تخصیص بردار نیز نیست چون راوی از امام (ع) میپرسد که آیا مرد از زمین همسرش ارث میبرد یانه ؟ و وقتیکه امام (ع) در جواب میفرماید که : ((مرد ازهمه ماترک زنش وهمچنین زن از همه ماترک شوهرش ارث میبرد)) این جا این روایت نص در این است که زن از زمین وخانه همسرش ارث میبرد و از سوی دیگر روایتی داریم از امام محمد باقر (ع) که میفرماید زن از زمین وباغات همسرش ارث نمیبرد

((مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَى وَ الدُّورِ وَ السِّلَاحِ وَ الدَّوَابِّ شَيْئاً وَ تَرِثُ مِنَ الْمَالِ وَ الْفُرُشِ وَ الثِّيَابِ وَ مَتَاعِ الْبَيْتِ مِمَّا تَرَكَ وَ تُقَوَّمُ النِّقْضُ وَ الْأَبْوَابُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْقَصَبُ فَتُعْطَى حَقَّهَا مِنْهُ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ))

((وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ النِّسَاءُ لَا يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً ))

در این جا این دو روایت با همدیگر با نسبت تباین تعارض میکنند که یک روایت مثبت ارث زوجه از زمین ودیگری نافی ارث زوجه از زمین است

از طرف دیگر صحیحه ابن ادینه میگوید زن در صورتیکه صاحب فرزند باشد از همه ماترک شوهرش ارث میبرد

((وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ فِي النِّسَاءِ إِذَا كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ أُعْطِينَ مِنَ الرِّبَاعِ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ أَقُولُ وَ يَدُلُّ عَلَى ذَلِكَ عُمُومُ الْآيَاتِ وَ الرِّوَايَاتِ وَ إِطْلَاقُهَا ))

این روایت با روایتی که میفرماید ترث الزوجه من کل ماترک الزوج تعارضی ندارد چون هردو مثبتین هستند اما نسبتش با روایتی که میفرماید زوجه از زمین وعقار شوهر ارث نمیبرد رابطه اش رابطه خاص مطلق با عام مطلق چون روایتی که میفرماید زوجه از زمین وعقار شوهر ارث نمیبرد اعم است از اینکه زن صاحب فرزند باشد یا نباشد و در نتیجه این روایت را تخصیص میزند ونتیجه این میشود که زن از زمین وعقار شوهرش ارث نمیبرد مگر اینکه صاحب ولد باشد وقتیکه این روایت تخصیص خورد این عام مخصص رابطه اش از تباین مطلق با عام دیگر بر میگردد به عموم وخصوص مطلق چون روایت مثبت میفر ماید : زوجه از همه دارائیهای شوهر ارث میبرد اما این روایت میگوید زن در صورتیکه صاحب فرزند نباشد از زمین وعقار شوهرش ارث نمیبرد ولذا آنرا تخصیص میزند ونتیجه این میشود که زن اگردارای فرزند باشد از همه دارائیهای همسرش ارث میبرد واما اگر صاحب فرزند نباشد از زمین وباغ وبوستان شوهرش ارث نمیبرد

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

21/8/1386

 

 

گفتیم که اگر مخصص بر تمام ماده افتراق یکی از دو عامین من وجه وارد شد نسبت میان این دو از عامین من وجه انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص مطلق وقهرا با ورود این مخصص تعارض از میان این دو عامین من وجه بر داشته میشود

صورت سوم اینکه مخصص بر بر خی از ماده افتراق یکی از دو عامین من وجه وارد شود مثلا داریم یستحب اکرام العلما و دلیل دیگر داریم که حرام است اکرام فساق که میان این دو دلیل رابطه عموم وخصوص من وجه بر قرار میباشد دلیل دیگر وارد میشود ومیگوید که وجب اکرام العما العدول الهاشمی فرق این مورد با مورد قبلی در این است که در مورد قبلی مخصص بر تمام ماده افتراق احد العامین وارد شده بود واین جا بر برخی از ماده افتراق وارد شده است و نتیجه این میشود که علمای عدول غیر هاشمی تحت عنوان دلیل استحباب باقی بمانند و علمای فسوق تحت عنوان هر دو دلیل حرمت اکرام واستحباب اکرام باقی هستند و ولذا رابطه عمومیت من وجه بعد از تخصیص نیز بر سر جای خود باقی خواهد بود

صورت چهارم اینکه ما دو دلیل داشته باشیم که رابطه آنها عموم وخصوص من وجه باشد و دو مخصص وارد میشود یکی بر تمام ماده افتراق یک عام ودیگری بر تمام ماده افتراق عام دیگری که در این فرض تعارض میان دو عامین من وجه از عموم وخصوص من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین مثلا یک دلیل داریم که میگوید مستحب است اکرام علما و دلیل ما اعم است از اینکه عالم ما فاسق باشد یا عادل و دلیل دیگر میگوید کراهت دارد اکرام فساق اعم از اینکه عالم باشند ویا جاهل این دو دلیل به عموم من وجه با هم تعارض دارند و عالم فاسق میشود ماده اجتماع و مورد ورود هر دو دلیل و در این جا دو مخصص وارد میشود ویک دلیل مخصص میگوید که واجب است اکرام علمای عدول ودلیل دیگر میگوید حرام است اکرام فسقای جهال دلیل اول که میگوید واجب است اکرام علمای عدول نسبتش با دلیلی که میگوید مستحب است اکرام علما رابطه خاص است با عام مطلق و در این صورت بالضروره آنرا تخصیص خواهد زد و وقتیکه آنرا تخصیص زد مورد دلیل استحباب اکرام علما فقط باقی میماند در علمای فساق و از طرف دیگر دلیلی که میگوید حرام است اکرام فساق جاهل رابطه اش با دلیلی که میگوید اکرام همه فساق کراهت دارد اعم از اینکه عالم باشند یا جاهل رابطه خاص است با عام مطلق بنا براین این عام نیز قهرا با این خاص تخصیص میخورد و وقتیکه تخصیص خورد نتیجه این میشود که کراهت دارد اکرام فساق مگر فساقی از جهلا که اکرام شان حرام است در این صورت فساق علما هم در تحت دلیل استحباب اکرام وهم در تحت کراهت اکرام باقی میماند ودر نتیجه رابطه این دو عام از عموم وخصوص من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین وبه تمام وجود خوب این جا فرض این است که ما چهار دلیل داریم که دو تا عام ودو تا خاص هستند ودو دلیل خاص وارد شده بر تمام مواد افتراق هردو عامین من وجه

در این جا بنا بر قول قائل به انقلاب نسبت تخصیص دو عام به دو خاص ضروری است وبعد از تخصیص رابطه از تعارض به عموم من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین و در این صورت ما باید قواعد باب تعارض را در مورد هر دو عام مخصص اعمال میکنیم که اگر هر کدام آنها مرجح داشته باشد اخذ به مرجح میکنیم ودر صورت نداشتن تر جیح یا به تساقط هر دو دلیل ویا به تخییر مجتهد میان گزینش هر یک از دو دلیل بنا بر مبنای خود عمل میکنیم وقول دیگر این است که خیر ما در این جا از اول باید میان هر چهار دلیل اعمال قواعد باب تعادل و تراجیح میکنیم مرحوم محقق نائینی قائلند به اینکه ما بعد از تخصیص عامی من وجه به دو خاص اعمال قواعد تعادل وتراجیح را در میان هر دو عام مخصص میکنیم ودلیل این نظریه این است که این دو عام ما قبل از تخصیص حجیت ندارند و وقتی حجیت نداشتند اصلا موضوع دلیل اعتبار حجیت قرار نمیگیرند تا به معارضه با ادله دیگر بر خیزند چون دلیل زمانی میتواند معارض با دلیل دیگر شود که حجیت خودش محرز شده باشد و اما عامی که هنوز تخصیص نخورده است اصلا حجیتش تمام نیست چون مراد جدی مولی از این عام هنوز روشن نیست و بعد از تخصیص است که حجیت که حجیت پیدا میکند و بعد از حجیت است که به معارضه با دلیل دیگر بپا میخیزد

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

21/8/1386

 

 

گفتیم که اگر مخصص بر تمام ماده افتراق یکی از دو عامین من وجه وارد شد نسبت میان این دو از عامین من وجه انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص مطلق وقهرا با ورود این مخصص تعارض از میان این دو عامین من وجه بر داشته میشود

صورت سوم اینکه مخصص بر بر خی از ماده افتراق یکی از دو عامین من وجه وارد شود مثلا داریم یستحب اکرام العلما و دلیل دیگر داریم که حرام است اکرام فساق که میان این دو دلیل رابطه عموم وخصوص من وجه بر قرار میباشد دلیل دیگر وارد میشود ومیگوید که وجب اکرام العما العدول الهاشمی فرق این مورد با مورد قبلی در این است که در مورد قبلی مخصص بر تمام ماده افتراق احد العامین وارد شده بود واین جا بر برخی از ماده افتراق وارد شده است و نتیجه این میشود که علمای عدول غیر هاشمی تحت عنوان دلیل استحباب باقی بمانند و علمای فسوق تحت عنوان هر دو دلیل حرمت اکرام واستحباب اکرام باقی هستند و ولذا رابطه عمومیت من وجه بعد از تخصیص نیز بر سر جای خود باقی خواهد بود

صورت چهارم اینکه ما دو دلیل داشته باشیم که رابطه آنها عموم وخصوص من وجه باشد و دو مخصص وارد میشود یکی بر تمام ماده افتراق یک عام ودیگری بر تمام ماده افتراق عام دیگری که در این فرض تعارض میان دو عامین من وجه از عموم وخصوص من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین مثلا یک دلیل داریم که میگوید مستحب است اکرام علما و دلیل ما اعم است از اینکه عالم ما فاسق باشد یا عادل و دلیل دیگر میگوید کراهت دارد اکرام فساق اعم از اینکه عالم باشند ویا جاهل این دو دلیل به عموم من وجه با هم تعارض دارند و عالم فاسق میشود ماده اجتماع و مورد ورود هر دو دلیل و در این جا دو مخصص وارد میشود ویک دلیل مخصص میگوید که واجب است اکرام علمای عدول ودلیل دیگر میگوید حرام است اکرام فسقای جهال دلیل اول که میگوید واجب است اکرام علمای عدول نسبتش با دلیلی که میگوید مستحب است اکرام علما رابطه خاص است با عام مطلق و در این صورت بالضروره آنرا تخصیص خواهد زد و وقتیکه آنرا تخصیص زد مورد دلیل استحباب اکرام علما فقط باقی میماند در علمای فساق و از طرف دیگر دلیلی که میگوید حرام است اکرام فساق جاهل رابطه اش با دلیلی که میگوید اکرام همه فساق کراهت دارد اعم از اینکه عالم باشند یا جاهل رابطه خاص است با عام مطلق بنا براین این عام نیز قهرا با این خاص تخصیص میخورد و وقتیکه تخصیص خورد نتیجه این میشود که کراهت دارد اکرام فساق مگر فساقی از جهلا که اکرام شان حرام است در این صورت فساق علما هم در تحت دلیل استحباب اکرام وهم در تحت کراهت اکرام باقی میماند ودر نتیجه رابطه این دو عام از عموم وخصوص من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین وبه تمام وجود خوب این جا فرض این است که ما چهار دلیل داریم که دو تا عام ودو تا خاص هستند ودو دلیل خاص وارد شده بر تمام مواد افتراق هردو عامین من وجه

در این جا بنا بر قول قائل به انقلاب نسبت تخصیص دو عام به دو خاص ضروری است وبعد از تخصیص رابطه از تعارض به عموم من وجه انقلاب پیدا میکند به تعارض به تباین و در این صورت ما باید قواعد باب تعارض را در مورد هر دو عام مخصص اعمال میکنیم که اگر هر کدام آنها مرجح داشته باشد اخذ به مرجح میکنیم ودر صورت نداشتن تر جیح یا به تساقط هر دو دلیل ویا به تخییر مجتهد میان گزینش هر یک از دو دلیل بنا بر مبنای خود عمل میکنیم وقول دیگر این است که خیر ما در این جا از اول باید میان هر چهار دلیل اعمال قواعد باب تعادل و تراجیح میکنیم مرحوم محقق نائینی قائلند به اینکه ما بعد از تخصیص عامی من وجه به دو خاص اعمال قواعد تعادل وتراجیح را در میان هر دو عام مخصص میکنیم ودلیل این نظریه این است که این دو عام ما قبل از تخصیص حجیت ندارند و وقتی حجیت نداشتند اصلا موضوع دلیل اعتبار حجیت قرار نمیگیرند تا به معارضه با ادله دیگر بر خیزند چون دلیل زمانی میتواند معارض با دلیل دیگر شود که حجیت خودش محرز شده باشد و اما عامی که هنوز تخصیص نخورده است اصلا حجیتش تمام نیست چون مراد جدی مولی از این عام هنوز روشن نیست و بعد از تخصیص است که حجیت که حجیت پیدا میکند و بعد از حجیت است که به معارضه با دلیل دیگر بپا میخیزد

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

20/8/1386

 

 

 

توضیح اشکال کلام محقق نائینی

تعارض وصف دلیلین است ومنشا وعلت تنافی نیز تنافی مدلولات آنهاست مثلا فرق است بین اینکه گفته شود زید شریف ابوه با اینکه گفته شود زید شریف لشرافت ابیه که در اولی شریف وصف برای ابوه است ودر دومی شریف وصف برای خود زید است واما علت این وصف شرافت ابوه است و در مانحن فیه نیز چنین است یعنی تعارض میان دلیلین است هرچند علت این تعارض تنافی میان مدلولات آنها است زیرا تعارض در این است که دو دلیل کاملا در مقابل همدیگر قرار میگیرند و جمع کردن میان آنها نیز امکان پذیر نیست حالا در مانحن فیه محقق نائینی نظرش این است که اکرم العلما الا المرتکب الکبائر با یحرم اکرام العالم العاصی هردو در حرمت اکرام مرتکب کبیره متفقند پس حرمت اکرام مرتکب کبیره معارض ندارد وقتیکه معارض نداشت قطعا حجت میشود وچون نسبتش هم با اکرم نسبت خاص به عام مطلق است لذا آنرا تخصیص میزند و وقتی عام ما مخصص شد نسبتش با خاص از عموم وخصوص مطلق انقلاب پیدا میکند به عموم من وجه

اما اشکال ما بر محقق نائینی این است که شما میگویید که هر دو تا نسبت به اکرام مرتکب کبیره متفقند ولذا معارض ندارند اما ما میگوییم که عاصی یگ دال است که همین یک دال هم بر حرمت اکرام مرتکب کبیره دلالت دارد و هم بر حرمت اکرام صغیره و شما هم که گفتید عاصی مبتلا به معارض است و وقتیکه مبتلا به معارض شد حجیت ندارد واین عدم حجیت هم نسبت به مدلول حرمت اکرام مرتکب کبیره است وهم نسبت به حرمت اکرام مرتکب صغیره و وجهی برای تفکیک باقی نمیماند پس اینکه گفتید ما نسبت به مرتکب صغیره دلیل بلا معارض داریم باطل شد چون دلیل تان عاصی است وعاصی هم که مبتلا به معارض است و از آن طرف نیز همین است چون الا حرف است ومدلول حرف نیز که متکی به غیر است ومعنی مستقلی غیر از معنی دو طرفش ندارد ولذا امکان ندارد که مدلولات آنها را از همدیگر تفکیک نمود ودر نصفش قائل به حجیت شد ودر نصف دیگرش نیز قائل به عدم حجیت

نوع دوم تعارض میان دلیلین تعارض به عموم وخصوص من وجه است که این نوع چهار صورت دارد صورت اول این است که دلیل خاص بر مورد اجتماع هردو دلیل عامین من وجه وارد شود مانند اینکه یک دلیل داشته باشیم که اکرم العلما یعنی واجب است اکرام همه علما و علما نیز اعم است از فاسق وعادل ودلیل دیگر میگوید یحرم اکرام الفساق وفساق نیز اعم است از عالم وجاهل بنا براین این دو دلیل در وجوب وحرمت اکرام عالم فاسق با هم تعارض مینماید که یکی میگوید واجب است اکرام علما اعم از اینکه عادل باشد یا فاسق و دیگری میگوید حرام است اکرام فساق اعم از اینکه عالم باشند یا جاهل در این جا دلیل سوم وارد میشود که مکروه است اکرام عالم فاسق در این جا این دلیل بر مورد اجتماع هر دو دلیل وارد شده است و چون نسبتش با هر دو دلیل اخص مطلق است لذا هردو دلیل را تخصیص میزند لذا میشود وجب اکرام العلما الا الفسوق منهم که اکرام آنها کراهت دارد و در طرف دیگر عام میگفت لا تکرم الفساق الا العما منهم که اکرام آنها کراهت دارد پس در این جا موضوع وجوب اکرام میشود علمای عدول و موضوع حرمت اکرام میشود فساق جاهل و موضوع کراهت اکرام میشود علمای فاسق و در این جا رابطه میان وجب اکرام العلما و حرم اکرام الفساق از عمومیت من وجه انقلاب پیدا میکند به تباین موضوع

صورت دوم از نوع دوم این است که بین دلیلین تعارض به عموم وخصوص من وجه باشد ودلیل خاص سوم بر ماده افتراق یکی از دو دلیلین به تمامه وارد شود مثل اینکه از یک طرف داشته باشیم یستحب اکرام العلما واز طرف دیگر داریم یحرم اکرام الفساق که اولی میگوید اکرام علما مستحب است اعم از اینکه عادل باشند یا فاسق ودلیل دوم میگوید اکرام فساق حرام است اعم از اینکه عالم باشند یا جاهل که در این جا در مورد عالم فاسق هر دو دلیل با هم تعارض پیدا میکنند که یکی میگوید مستحب است اکرام عالم فاسق ودومی میگوید حرام است اکرام عالم فاسق و در این جا خاص دیگری وارد میشود ومیگوید یجب اکرام العلما العدول در این جا نسبت این دلیل با یستحب اکرام العلما عموم وخصوص مطلق است و وقتیکه عموم وخصوص مطلق شد قطعا آنرا تخصیص میزند و وقتیکه آنرا تخصیص زد عام ما مخصص میشود و این چنین میشود که یستحب اکرام العلما الا العدول منهم که وجب اکرامهم واین عام مخصص رابطه اش با عام دیگر از عمومیت من وجه انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص مطلق ودر نتیجه مخصص واقع میشود برای عام دیگر واین چنین میشود که یحرم اکرام الفسقا الا العلما منهم که اکرام آنها مستحب است

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

19/8/1386

نظر مرحوم محقق نائینی در این مسئله که عامی داشته باشیم وخاصی ونیز یگ عام دیگری داشته باشیم که اخص الخاصین به آن متصل باشد این است که عام منصل نیز به اخص الخاصین تخصیص میخورد ودر نتیجه رابطه میان عام وخاص از عموم وخصوص مطلق به عموم وخصوص من وجه انقلاب پیدا میکند و در نتیجه هیچکدام نمیتوانند مخصص برای دیگری باشند این نظر محقق نائینی قابل تامل است ؟

عمده نظر ایشان این است که عامی که اخص الخاصین به آن متصل است با خاص دیگر در مقدار مدلول اخص با هم متفقند ولذا قهرا مقتضی حجیت موجود ومانع حجیت نیز مفقود است واز اینرو طبق قاعده عام فوق با این خاص بلا مزاحم تخصیص خواهد خورد و وقتیکه با این خاص اخص تخصیص خورد نسبتش با خاص دیگر از عموم مطلق انقلاب پیدا میکند به عموم من وجه مثلا عام ما است اکرم العلما و عا مخصص دیگری داریم که میگوید اکرم العلما الا المرتکب الکبیره وخاص دیگری داریم که میگوید لاتکرم العالم العاصی که این جا لا تکرم العالم العاصی مدلولش حرمت اکرام مر تکب کبیره است ومدلول اکرم العلما الا المرتکب الکبائر نیز همین است واین دو در مر تکب کبیره با هم تعارض پیدا میکنند زیرا یکی میگوید عالم مرتکب صغیره محرم الاکرام است ودیگری میگوید واجب الاکرام است و وقتیکه با هم تعارض پیدا کردند حجیت آنها ساقط میشود و لذا نمیتواند مخصص باشد عام را نمیتوانیم با لا تکرم العالم العاصی تخصیص بزنیم چون هر دلیلی که مبتلا به معارض باشد حجیتش ساقط میشود و وقتیکه حجیتش ساقط شد نمیتواند مخصص باشد

اشکال مرحوم آقای خوئی بر نظریه مرحوم نائینی

ولو اینکه اخص قدر متیقن است اما هر دو خاص ما فی حد نفسه نسبتش با عام خصوصیت مطلق است وچون خاص اند لذا هر کدام صلاحیت دارند که عام را تخصیص زنند و اما اینکه شما میگویید چون یکی از این دو خاص مبتلا به معارض است لذا صلاحیت برای تخصیص زدن عام را ندارد ما میگوییم وقتیکه میان دو دلیل تعارض به وجود آمد باید قواعد باب تعارض را اعمال نمود که اگر یکی از آنها ترجیح دارد باید به آن عمل نموده و دیگری را کنار نهاد واگر هیچکدام ترجیحی نداشته باشند در این صورت باید دید که مبنای ما در این صورت چیست اگر مبنا تساقط باشد هردو دلیل از اعتبار ساقط میشوند وهیچکدام صلاحیت تخصیص ندارند لذا ما باید به عموم عام عمل نماییم واگر مبنا تخییر باشد به یکی از این دو خاص به نحو تخییر عمل میکنیم و عام را به آن تخصیص میزنیم بنا براین دلیلی برای اخذ به قدر متیقن باقی نمیماند

واما تقویت کلام مرحوم نائینی اکرم العلما الا المرتکب الکبیره ویحرم اکرام العالم العاصی هردو در تحریم اکرام عالم مرتکب کبیره متفقند ولذا در این نقطه اصولا با هم تعارضی ندارند و وقتیکه تعارض نداشتند حجت میشوند و وقتیکه حجت شد مخصص واقع میشوند برای عام و وقتیکه عام ما تخصیص خورد بعد از تخصیص نسبتش با خاص بعدی از عموم وخصوص مطلق انقلاب پیدا میکند به عموم من وجه وکلام همان کلام مرحوم نائینی میشود

واما نظر استاد : ولکن حق و انصاف این است که در این جا نظر محقق نائینی تمام نیست زیرا که ما در این جا دو خاص داریم که دلالتش بر نقطه اشتراک وافتراقشان به یک دال است نه با دو دال جداگانه و الفاظ متعدد یعنی وقتیکه ما بررسی میکنیم میبینیم که اکرم العلما الا المرتکب الکبیره دلالتش بر عدم جواز اکرام عالم مرتکب کبیره با همان لفظی است که دلالت دارد بر وجوب اکرام عالم مرتکب صغیره و در طرف مقابل نیز دلالت یحرم اکرام العالم العاصی بر حرمت اکرام عالم مرتکب کبیره به همان لفظ ودالی است که دلالت دارد بر حرمت اکرام عالم مرتکب صغیره بنا بر این وقتیکه دال در هر دو یکی شد تفکیک در حجیت میان مدلولات امکان پذیر نخواهد بود بلکه تعارض در این جا میان هر دو مدلول خواهد بود بلی اگر دلالت با چند دال متفاوت میبود کلام مرحوم نائینی تام بود اما چون در این جا با یک دال است لذا تفکیک امکان پذیر نیست

نوع دوم از انواع انقلاب نسبت این است که نسبت میان دو دلیل ما عموم وخصوص من وجه باشد و در این صورت مخصصی وارد میشود که چهار صورت دارد صورت اول اینکه مخصص بر مورد اجتماع هردو دلیل وارد شود صورت دوم وسوم اینکه مخصص بر مورد افتراق یکی از عامی من وجه وارد شود که این خود دو صورت دارد یا اینکه وارد میشود بر تمام مصادق ماده افتراق یکی از دو عام ویا اینکه وارد میشود بر برخی از مصادق ماده افتراق یکی از دوعامین من وجه وصورت چهارم اینکه مخصص بر هر دو ماده افتراق وارد شود

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

16/8/1386

 

 

 

بحث منتهی شد به این جا که اگر عامی داشته باشیم که مدلولش وجوب اکرام علما است و عامی دیگری داشته باشیم که اخص الخاصین به آن متصل باشد مثلا وجب اکرام اعلما الا المرتکب الکبیره ونیز خاصی داشته باشیم که میگید حرام است اکرام عالم معصیت کار در اینجا بین مرحوم نائینی وبرخی از محققین دیگر اختلاف است مرحوم نائینی قائل اند به اینکه در این جا عام منفصل ما با همان خاصی که متصل به عام دیگر هست تخصیص میخورد و در نتیجه مساوی میشود با عام مخصص و وقتیکه مساوی با عام مخصص شد رابطه اش با خاص دیگر از عمومیت مطلق انقلاب پیدا میکند به عموم وخصوص من وجه

اگر ما باشیم ویگ عام مانند اکرم العلما و دو خاص مانند اکرم العلما الا المرتکب الکبیره و یحرم اکرام العالم العاصی در این جا هردو خاص ما این عام ار تخصیص خواهند زد و اما مرحوم نائینی در این خصوص میفرمایند که در این جا نسبت میان دو خاص از عموم وخصوص مطلق بر میگردد به عموم من وجه عالم غیر مرتکب کبیره اعم است از عالم مرتکب صغیره وعالم عادل وعالم عاصی نیز اعم است از عالم مرتکب کبیره وعالم مرتکب صغیره ولذاهردو به عموم من وجه تعارض میکند چون مدلول خاص ما میشود حرمت اکرام عالم عاصی اعم از اینکه مرتکب کبیره باشد ویا صغیره قهرا مرتکب صغیره میشود محرم الاکرام واز طرف دیگر داریم وجب اکرام العلما الا المرتکب الکبائر اعم از اینکه عادل باشد ویا مرتکب صغیره در نتیجه عالم مرتکب صغیره میشود واجب الاکرام پس مدلول عام مخصص میشود وجوب اکرام ومدلول خاص میشود حرمت اکرام پس در این مورد اجتماع اینها قطعا تعارض میکنند ومرحوم نائینی میفرمایند که در این جا اکرم العلمای عام تخصیص میخورد ومیشود اکرم العلما الا المرتکب الکبائر

ودلیل ایشان این است که در این جا عام مخصص ما ودلیل خاص که میگوید یحرم اکرام العالم العاصی هردو تا در حرمت اکرام مرتکب کبیره متفقند چون عام مخصص میگوید اکرم العلما الا المرتکب الکبائر که محرم الاکرام اند ودلیل خاص میگوید یحرم اکرام العالم العاصی که قهرا شامل مرتکب کبیره نیز میشود بنا براین وقتی هردو درحرمت اکرام عالم مرتکب کبیره با هم متفق شدند پس هردو با این قدر متیقن عام را تخصیص میزنند ودر نتیجه آن عام نیز میشود اکرم العلما الا المرتکب الکبائر ودر نتیجه نسبتش با خاص بعدی از عموم وخصوص مطلق بر میگردد به عامین من وجه

دلیل دوم اینکه ما در این صورت نمیتوانیم با این دلیل خاص عام را تخصیص بزنیم ولو اینکه نسبت میان این خاص وعام عموم وخصوص مطلق است زیرا که این خاص ما در این جا مبتلا به معارض است ومعارض آن نیز اکرم العلما الا المرتکب الکبائر است وقتیکه خاص ما مبتلا به معارض شد از حجیت ساقط میشود ووقتیکه از حجیت ساقط شد نمیتواند مخصص برای عام باشد چون نداشتن حجیت گاهی به این است که اصلا مقتضی برای حجیت موجود نباشد مثل اینکه دلیل ما از نظر سند اشکال داشته باشد وگاهی به این است که مقتضی حجیت موجود است اما این مقتضی مبتلا به معارض میباشد مانند اینجا که مبتلا به معارض است بنا براین در این فرض نسبت ما از عموم وخصوص مطلق منقلب میشود به عموم وخصوص من وجه

نتیجه : هرجا عامی داشته باشیم با دو خاص که یکی از دو خاص اعم از دیگری باشد در این جا عام ما به هر دو خاص تخصیص میخورد و اما اگر دو تا عام داشته باشیم ودو تا خاص که یکی از عامها به اخص الخاصین متصل باشد در اینجا عام ما به هر دو خاص قابل تخصیص زدن نخواهد بود بلکه عام ما به خاص متصل به عام دیگر تخصیص میخورد و در نتیجه این تخصیص رابطه اش با خاص دیگر از عموم مطلق منقلب میشود به عموم من وجه

بر رسی دلائل محقق نائینی

دلیل اول اینکه گفته شد که هردو خاص ما یعنی یحرم اکرام العالم العاصی با وجب اکرام العلما الا المرتکب الکبائر در حرمت اکرام عالم مرتکب کبیره متفقند ودر دو ماده دیگر یعنی عالم مرتکب صغیره واما نکته این است که این رابطه عام وخاص من وجه که میان این دو خاص به وجود آمده است در نتیجه تخصیص خاص ویا به عبارت دیگر جمع میان عام وخاص اخص به وجود آمده است واما اگر ما هر کدام اینها را جدا گانه بر رسی نمائیم خواهیم رابطه هر دو خاص ما با عام عموم وخصوص مطلق خواهد بود و ضابطه در تخصیص عام وخاص در نسبت های حقیقی میان خاص وعام است نه نسبت هائی که از جمع میان دو یا چند دلیل به وجود آمده باشد توضیح این مطلب : اگر ما یکحکم داشته باشیم که هم روی خاص رفته باشد وهم روی اخص در این جا با اینکه حاکم میتوانیست از اول خاص را بگوید بدون اینکه متعرص حکم اخص شود چون خاص در ضمن خود شامل اخص نیز هست اما اینکه مولی از اول خاص را بیان میکند وبعد اخص را یا بالعکس مثلا یگبار میگوید یحرم اکرام العالم العاصی وبار دیگر میگوید یحرم اکرام المرتکب الکبیره به خاطر این است که اغراض شارع مراتب دارد ودر نتیجه احکامش نیز مراتب خواهد داشت وحتی خود کبائر نیز در نزد شارع در شدت وضعف خود یکسان نیستند بلکه برخی از گناهان کبیره عقاب شان شدید تر از برخی دیگر میباشند مثلا افطار عمدی در شهر رمضان با قتل نفس ویا شرب خمر مسلما در یگ درجه از حرمت وقباحت قرار ندارند

بنا براین مولی چون میخواهد در یگجا اصل حرمت را بیان کند ودر جای دیگر میزان شدت وقباحت برخی از مصادق حرمت را بیان نماید لذا اینها را جدا ازهم ذکر میکند از اینرو فقیه باید خود دلایل صادر از معصوم (ع) را باید بر رسی نماید که رابطه میان اینها چیست ؟ که در این مورد رابطه میان عام ودو تا خاص عموم وخصوص مطلق است نه عموم وخصوص من وجه در نتیجه عام ما به هر دو خاص تخصیص خواهد خورد

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

نتیجه بحث قبلی این شد که اگر عامی داشتیم با دو تا خاص که رابطه این دو خاص عموم وخصوص مطلق باشد در این صورت عام ما به هر دو خاص تخصیص میخورد مطلبی که باقی ماند ه این است که اگر ما عامی داشته باشیم که متصل به خاص اخص باشد ویگ خاصی منفصل که اعم از خاص اخص باشد مثلا عام وخاصی داریم که میگویند وجب اکرام العلما الا العالم المر تکب الکبیره وخاصی دیگری داریم که میفرماید یحرم اکرام العالم العاصی در این صورت نسبت بین عام متصل به خاص وخاص دیگر عموم وخصوص من وجه میشود که هردو باهم متعارضند چون یکی از این دو دلیل میگوید واجب است اکرام علما مگر عالمی که مرتکب کبیره باشد بنا براین عالمی که مر تکب کبیره نباشد به حکم این عام متصل به خاص واجب الاکرام است اعم از اینکه مرتکب صغیره باشد یا نباشد وخاص دیگر میگوید حرام است اکرام عالم عاصی اعم از اینکه مر تکب صغیره باشد یا کبیره پس در این جا قهرا نتیجه اکرم العلما الا المرتکب الکبائر میشود وجوب اکرام عالم مرتکب صغیره ونتیجه یحرم اکرام العالم العاصی میشود حرمت اکرام عالم مرتکب صغیره وقطعا در این مورد اجتماع هر دو دلیل با هم تعارض میکنند دراین صورت ما یگ عامی داریم که فوق این دو خاص هستند

فرق این مورد با مورد قبلی: اول اینکه در فرض قبلی اولا رابطه میان هردو خاص با عام وثانیا رابطه میان هر دو خاص عموم وخصوص مطلق بود اما در مثال امروز بین عام مخصص وخاص بعدی یعنی میان هر دو خاص رابطه شان عموم من وجه است دوم اینکه در صورت قبلی ما یگ عام داشتیم با دو تاخاص اما در این جا یگ خاص داریم منفصل از عام و یگ عام داریم که اخص الخاصین به آن متصل است ودرنتیجه عام ما مخصص خواهد بود ویگ عام دیگر داریم که منفصل از هر دو خاص است

این مورد مورد اختلاف میان اعلام است مرحوم نائینی در این فرض قائل شده است که عام متصل به خاص به اخص الخاصین تخصیص میخورد وبعد از تخصیص نسبت میان عام مخصص وخاص بعدی از عموم مطلق انقلاب پیدا میکند به عموم من وجه وایشان این جا را صغرای انقلاب نسبت دانسته اند و نظر برخی از اعلام دیگر این است که در این جا نیز عام ما به هردو خاص تخصیص میخورد و دلیل اینها این است که ما این جا عامی داریم که عبارت است از اکرم العلما که این اکرم العلما اعم است از اینکه عالم ما عاصی باشد یا نباشد ومرتکب کبیره باشد یا نباشد یا نباشد واکرم العلما الا المرتکب الکبائر قطعا میشود اخص از اکرم العلما وهر خاصی بالضروره مقدم میشود برعام وخاص دیگر که میگوید حرام است اکرام عالم عاصی اعم از اینکه مرتکب کبیره باشد یا صغیره نیز نسبتش با اکرم العلما نسبت خاص است با عام وقطعا این خاص نیز مخصص میشود برای عام ونتیجه اینکه عام ما به هر دو خاص تخصیص خواهد خورد

دلیل محقق نائینی این است که اولا اکرم العلما الا المرتکب الکبائر با یحرم اکرام العالم العاصی هردو در حرمت اکرام عالم مرتکب کبیره متفق اند ولذا بین آنها در این جهت اختلافی نیست وقطعا عام ما به خاص اخص که مورد اتفاق هر دو خاص است تخصیص میخورد ومیشود یجب اکرام العلما الا العالم المرتکب الکبیره و در این صورت عام مخصص ما بعد از تخصیص نسبتش با خاص بعدی میشود عموم وخصوص من وجه و وقتیکه رابطه این دو عموم وخصوص من وجه شد با هم تعارض پیدا میکنند و در نتیجه هیچکدام نمیتوانند بدون اعمال تراجح مخصص عام منفصل باشند

دلیل دوم اینکه در مورد قبلی ما یگ عام داشتیم که عبارت بود از اکرم العلما ودو تا خاص داشتیم که یکی از آندو عبارت بود از یحرم اکرام العالم المرتکب الصغیره ودیگری یحرم اکرام العالم العاصی ورابطه این دو خاص ما عموم وخصوص مطلق بود وهردو هم نفی وجوب اکرام میکردند از عالم معصیت کار ومرتکب کبیره واثبات حرمت میکردند برای اکرام عالم عاصی ومرتکب کبیره و قهرا هر دو خاص بدون تنافی وتعارض وهر دو نیز حجت واخص از عام بودند واما این جا اگر بخواهیم اکرم العلما را تخصیص بزنیم به یحرم اکرام العالم العاصی ممکن نیست زیرا رابطه میان دو دلیل خاص عموم وخصوص من وجه است ودر نتیجه اینکه این دو خاص با هم متعارض هستند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

16/8/1386

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

صورت دوم اینکه رابطه میان هر دو خاص عموم وخصوص من وجه وجود داشته باشد مثل اینکه عام ما باشد اکرم العما ویگ مخصص میگوید لاتکرم العالم الفاسق ومخصص دیگر میگوید لا تکرم العالم الشاعر که در این جا میان شاعر وفاسق عموم وخصوص من وجه وجود دارد در این صورت مسئله دو نظریه وجود دارد نظریه اول اینکه عام را به خاص مقدم تخصیص میزنیم بعد عام مخصص نسبت به خاص دیگر رابطه اش از حالت عموم وخصوص مطلق بر میگردد به عموم وخصوص من وجه

نظریه دیگر اینکه عام به هردو خاص تخصیص میخورد ونتیجه این میشود که اکرم العما الا العالم الفاسق والا العالم الشاعر چون در این جا یگ عام داریم که مثبت وجوب اکرم علما است ودو خاص داریم که هر دو ناهی اکرام است یکی از عالم فاسق ودیگری از عالم شاعر در تعارض همچنانکه دو مثبتین با هم تعارض ندارند دو نافیین نیز باهم تعارضی ندارند بنا بر این این دو خاص هردو میتوانند بدون هیچ مشکلی عام مارا تخصیص بزنند وفقط در محل اجتماع که عالم فاسق شاعر هست حکم حرمت اکرام موکد میشود

دلیل نظریه اول : اگر یگ حکم عام از امیر المومنین (ع) داشته باشیم ویگ خاص از امام صاذق (ع) روایت شده است وخاص دیگر از امام رضا (ع) در این صورت عام ما با صدور مخصص در زمان امام صادق (ع) نسبتش به عام عموم وخصوص مطلق است واین خاص قطعا مقدم میشود بر عام اگر متصل باشد کسر ظهور از عام میکند واگر منفصل باشد کسر حجیت میکند در این صورت بنا بر مبنای قرینیت چه خاص ما متصل به عام باشد وچه منفصل مقتضی برای تخصیص عام موجود است واگر قائل به عدم قرینیت شویم باز هم قرینیت شرعیه آن سر جای خودش باقی است زیرا که در عرف شرع عام را به مخصص منفصل تخصیص میزند ومخصصات منفصله را قرینه بر مراد جدی مولی ازعام میگیرند پس در زمان صدور خاص اول مقتضی برای تخصیص عام موجود بود ومانع نیز مفقود زیرا درزمان صدور خاص اولی خاص دوم هنوز وجود خارجی نداشت بنا براین در این زمان مقتضی تخصیص موجود ومانع تخصیص مفقود بود پس خاص میشود علت تامه برای تخصیص عام پس بی تردید خاص مقدم ما عام را تخصیص میزند وخاص دیگری که از حضرت رضا (ع) صادر شده است این درست در زمانی است که عام ما با خاص قبلی تخصیص خورده است ورابطه میان عام مخصص وخاص بعدی عموم وخصوص من وجه است که دو ماده افتراق دارد ویگ ماده اجتماع یگ ماده افتراق عالم شاعر فاسق است وماده اجتماع اینها عالم غیر فاسق شاعر است ویگ ماده افتراق اینها عالم غیر فاسق غیر شاعر

نظریه دوم این است که درست است که تا زمان حضرن رضا (ع) ما یگ عام ویگ خاص داشته ایم وقهرا تا این زمان در مقام اثبات مقتضی برای تخصیص موجود ومانع مفقود بوده است اما در مقام ثبوت قضیه غیر از این بوده است چون مقام اثبات فقط کاشف از مقام ثبوت است ووقتی روایتی از امام رضا (ع) صادر میشود این روایت کاشف از این است که مقام ثبوت غیر از آنچه بوده است که تا حال برای ما کشف شده بود زیرا ائمه ما کلهم نور واحد اند وکلام اینها کاشف از حکم خداوند ووزن روایات یکی خواهد بود لذا در امور روز مره اگر ما کلام یگ فرد رابه فرد دیگری نسبت دهیم این انتساب کذب خواهد بود واما اگر ما گفته یگ امام را به امام دیگر نسبت دهیم این انتساب کذب نخواهد بود چنانکه همان گفته را به پیامبر اکرم (ص) نسبت دهیم باز هم درست خواهد بود زیرا همه اینها نور واحدند وگفته این عین گفته دیگری خواهند بود بنا بر این ولو به لحاظ زمانی مقدم یا موخر از دیگری باشند باز هم حکم همزمانی را دارند وبا توجه به این مسئله کلام یکایک ائمه ما نه در طول که در عرض همدیگر قرار میگیرند ودر این صورت اگر ما قائل به انقلاب نسبت هم باشیم باز هم در این جا صغرائی برای انقلاب نسبت وجود نخواهد داشت زیرا هر دو خاص ما میشوند مخصص برای عام وعام را تخصیص میزنند چه یکی از امام صادق (ع) باشد ودیگری ازامام رضا (ع) وچه اینکه هردو از یک امام ودر مجلس واحد باشند حکم شان یکی خواهد بود زیرا مقام اثبات فقط طریق است برای کشف از مقام ثبوت ووقتی ما پذیرفته باشیم که همه این ها عین الله ولسان الله هستند دیگر راهی باقی نمی ماند که گفته های اینها را به لحاظ زمانی ومکانی ازهم تفکیک نماییم

صورت سوم اینکه ما عامی داشته باشیم ودو تا خاص که رابطه میان این دو خاص عموم وخصوص مطلق وجود داشته باشد مثلا دلیل عام میگوید اکراه همه علما واجب است ویگ خاص میگوید اکرام عالم عاصی حرام است وخاص دیگر میگوید حرام است اکرام عالم مرتکب کبیره که دراین جا میان مر تکب کبیره وعاصی عموم وخصوص مطلق است در این جا اگر خاص اخص ما متصل به عام باشد عام را تخصیص میزند وآنوقت رابطه میان عام مخصص وخاص باقی مانده عموم وخصوص من وجه خواهد بود واما اگر خاص اخص متصل به عام نباشد در این صورت رابطه میان عام وهردو خاص عام وخاص مطلق خواهد بود بنابر این عام به هردو خاص تخصیص خواهد خورد اما اگر عام را با خاص عام تخصیص دهیم در این صورت نوبت به خاص اخص نخواهد رسید

 

 

 

 

12/8/1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

صورت سوم اینکه هیچ یک از این ادله سه گانه رجحانی نسبت به دیگران نداشته باشد در این تقدیر فرض ما بر این است که ما سه دلیل داریم که از نظر مرجحات باهم مساوی هستند وازطرف دیگر علم اجمالی داریم به اینکه یکی از این سه دلیل حتما نادرست است وهمین علم اجمالی باعث بوجود آمدن تعارض میان این سه دلیل میشود وچون هیچیک از این دلائل سه گانه ترجیحی نسبت به دیگری ندارند بنا براین نمیتوان هیچ یک را بر دیگری مقدم کرد از اینروهرسه دلیل از حجیت ساقط میشوند وما باید مراجعه نماییم به ادله دیگر اگر در این زمینه دلیل دیگری داشتیم به همان دلیل عمل میکنیم واگر دلیل دیگری نداشته باشیم در این جا مراجعه میکنیم به اینکه مبنای ما دراین جا چیست اگر مبنای ما در باب تعارض بدون مرجح وراحج تساقط باشد هرسه دلیل از اعتبار ساقط گشته وما رجوع میکنیم به اصول عملیه در این مسئله واگر مبنای ما در باب تعارض بدون مرجح تخییر باشد در این صورت مجتهد میتواند اخذ به هردو خاص نماید واز عام دست بردارد یا اینکه اخذ به عام نماید واز هر دو خاص دست بردارد ویا اینکه اخذ به عام نموده وآنرا به یکی از دو خاص به نحوتخییر تخصیص دهد وبر اساس آن فتوی دهد

صورت چهارم اینکه عام ما راجح باشد نسبت به یکی از خاصها ومساوی باشد نسبت به خاص دیگر در این صورت خاص مرجوح از حجیت ساقط گشته وباقی میماند عام با خاص مساوی خودش در این صورت وظیفه این است که ما عام را بگیریم وآنرا با دلیل خاصی که مساوی خودش میباشد تخصیص بزنیم

صورت پنجم اینکه عام ما مرجوح احد الخاصین ومساوی با خاص دیگر باشد یعنی اینکه یکی از این دو خاص راجح باشد نسبت به عام ونسبت عام با خاص دیگر از نظر مرجحات مساوی باشد دراین صورت خاص راجح که قطعا حجت است ووقتی ما اخذ کردیم به خاص راجح دراین صورت تعارض از میان سه دلیل بر میگردد به تعارض میان دو دلیل یعنی عام وخاص دیگر که هر دو نیز از نظر مرجحات با هم مساوی هستند دراین صورت بر میگردیم به مبنای خود ما درباب تعارض بدون مرجح که اگر مبنای ما در باب تعارض بدون مرجح تساقط باشد در این صورت هم دلیل عام وهم دلیل خاص هردو از حجیت ساقط میشوند واما اگر مبنای ما تخییر باشد در این صورت مخیر خواهیم بود که ما اخذ به هردو خاص نماییم واز دلیل عام دست بر داریم ویا اینکه اخذ به عام نموده و آنرا با خاص راجح تخصیص بزنیم و از دلیل خاص دیگر دست بر داریم

صورت ششم اینکه عام ما مرجوح یکی از دو خاص وراجح نسبت به خاص دیگر باشد در این جا به حکم ادله تر جیح ما به خاص راجح وعام عمل میکنیم یعنی اخذ به عام نموده و آنرا با خاص راجح تخصیص میزنیم واز خاص مرجوح به صورت کامل دست بر میداریم

 

 

9/8/1386

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

گفتیم که اگر عامی بود با دوتا خاص متباینین در این صورت چه بنا بر قول به انقلاب نسبت وچه بنا بر قول به عدم انقلاب نسبت هر دو خاص مخصص عام خواهد بود مگر اینکه میان عام وخاص بالعرض تعارضی به وجود آید مثل اینکه مدلول عام ما استحباب اکرام علما باشد وخاصین ما یکش دال بر حرمت اکرام عالم فاسق باشد ودیگری دال بر وجوب اکرام علما عدول باشد که در این صورت میان عام وخاصین تعارض بوجود می آیدچون اگر ما قائل باشیم به عدم واسطه میان فسق وعدل در این صورت برای مورد عام یعنی استحباب اکرام علما مصداقی باقی نخواهد ماند واین لازمه این است که کلام مولی لغو باشد واگر ما قائل باشیم به وجود واسطه میان فسق وعدل در این صورت بازهم برای استحباب اکرام مصادیق آنچنان ناچیز باقی میماند که لازم می آید تخصیص اکثر وتخصیص اکثر نیز مستهجن است

بنابراین در این جا باید صراع مرجحات برویم دراین نوع از تعارض چند صورت وجود دارد چون درنگاه نخست یا اینکه در میان این متعارضین راجحی وجود دارد ویا اینکه راجحی وجود ندارد در صورتیکه راجحی وجود داشته باشد بی تردید این مورد یا موارد راجح مقدم میشوند بر موارد مرجوح واگر رجحانی وجود نداشته باشد دراین صورت یا ما قائل به تخییر هستیم در باب متعارضین متساویین ویا اینکه قائل به تساقط متعارضین متساویین هستیم که دراین صورت برای روشن شدن تکلیف به اصل در مسئله رجوع خواهیم نمود ونظر خود ما در این مورد تخییر است

اکنون با توجه به این مقدمه در مانحن فیه که یگ عام داریم ودوتا خاص در این جا چند صورت قابل تصور است اول اینکه عام ما بر هر دو خاص رجحان داشته باشد دوم اینکه هردو خاص ما برعام رجحان داشته باشد سوم اینکه هرسه تا مساوی باشند وهیچ کدام شان بر دیگری رجحان نداشته باشد چهارم اینکه عام ما بریکی از خاصین رجحان دارد اما نسبت به خاص دیگر فاقد تر جیح ومساوی است پنجم اینکه دلیل عام مرجوح احد الخاصین ومساوی با خاص دیگر باشد ششم اینکه عام ما راجح احد الخاصین ومرجوح نسبت به دیگری باشد

در صورتیکه دلیل عام ما مرجوح نسبت به هردو خاص باشد در این صورت بی تردید عام ازجحیت ساقط میشود وحجیت منحصر میشود در هردو خاص

واما صورت دوم اگر عام ما راجح شود نسبت به هر دو خاص دراین صورت تردیدی نیست که عام برای ما حجت میشود اما در اخذ به یکی از این دلائل در این جا دو نظر وجود دارد نظر اول اینکه دراین جا تعارض میان عام و عموم مجموعی هردو دلیل خاص است که در این صورت بی تردید با حجیت دلیل عام هر دو دلیل خاص از حجیت ساقط میشوند ونظر دوم اینکه بگوییم این جا تعارض میان عام وهردو خاص به صورت عموم استغراقی است به این معنی که این جا در حقیقت تعارض میان سه دلیل است نه اینکه تعارض میان عام ازیکسو ومجموع دو خاصین از سوی دیگرباشدبه عبارت دیگرمنشا تعارض در این جا به این است که اگر ما قائل به حجیت هر سه دلیل شویم لازم می آید که یکی از این سه دلیل لغو ویا مستهجن باشد وانتساب لغو به مولای حکیم شایسته نیست بنا بر این متیقن است که یکی از سه دلیل لغو خواهد بود پس لا بد یکی از سه دلیل ما نادرست خواهد بود وازسوی دیگر دانستیم که عام ما نسبت به هر دو خاص رجحان دارند پس بی تر دید عام ما بر حجیت خود باقی خواهد بود ودر این جا تعارض ما از تعارض میان سه دلیل بر میگردد به تعارض میان دو دلیل خاص دراین صورت یا اینکه یکی از خاصین بر دیگری رجحان دارد ویا اینکه هیچکدام بر دیگری رجحان ندارد واگر یکی از دو دلیل خاص بر دیگری رجحان داشته باشد دراین صورت بی تر دید دلیل راجح مقدم میشود بر دیگری دراین صورت ما عام را به این خاص راجح تخصیص خواهیم زد واما اگر دو تا خاص ما نسبت به دیگری ترجیح نداشته باشد در این صورت اگر بنای ما در صورت تساوی طرفین تساقط باشد پس بی تردید هردو خاص از حجیت ساقط میگردند ودلیل عام ما بر عمومیت خود باقی میماند واما اگر مبنای ما در صورت تساوی طرفین تخییر باشد در این صورت ما مخیر خواهیم بود که عام را به یکی از این دو دلیل خاص به نحو تخییر تخصیص بزنیم واز یکی از دو خاص به نحو تخییر دست بر داریم

 

 

 

8/8/1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

بعد از اینکه دلائل قائلین به انقلاب نسبت ودلائل قائلین به عدم انقلاب نسبت را بررسی کردیم بر میگردیم دوباره به ادامه بحث تعارض بحث ما در تعارض بیش از دو دلیل است که در این جا همه صور آنرا بررسی خواهیم کرد تا هر کسی بر اساس مبنی خودش که قائل باشد به انقلاب نسبت ویا اینکه نباشد بر طبق مبنای خودش موارد تعارض را علاج نماید البته برخی از موارد وجود دارد که چه ما قائل به انقلاب نسبت باشیم وچه نباشیم تفاوتی در نتیجه ایجاد نخواهد کرد

موارد تعارض میان سه ویا بیشتر از سه دلیل برسه نوع تقسیم میشود وهر نوعی هم به سه صورت تقسیم میشود

نوع اول اینکه ما یگ عام داشته باشیم با دو خاص ودر این فرض سه صورت وجود دارد یکی اینکه دوخاص نسبتش با یگدیگر تباین باشد یعنی موضوع هر کدام اینها اجنبی از موضوع دیگری باشد وبین موضوعات آنها هیچ نقطه قابل اجتماعی وجود نداشته باشد مانند اینکه عامی وارد شده بر حرمت ربا ویگ دلیل خاصی دیگری داریم بر اینکه میان پدر وفرزند ربا وجود ندارد یا اینکه حرام نیست ودلیل دیگری داریم که می گوید میان زوج وزوجه ربا وجود ندارد یا میان عبد ومولی ربا وجود ندارد که در اینجا عام ما حرمت ربا است ویگ دلیل خاص قائل است به جواز ربا در یگ موضوع ودلیل دیگر قائل است به جواز ربا در موضوع دیگر در اینجا بی تردید هر دو دلیل خاص مخصص دلیل عام میباشند چون اگر ما عام را به یکی از دو دلیل تخصیص بزنیم باز هم رابطه ای که میان عام مخصص وخاص بعدی باقی میماند همان رابطه عام وخاص ودر اینجا بیتر دید خاص بعدی نیز میتواند مخصص عام مخصص باشد بدون هیچ مزاحمتی

صورت دوم اینکه رابطه میان دو خاص عموم من وجه باشد مثلا عام میگوید اکرم العلما ویگ مخصص میگوید اکرام عالم فاسق جائز نیست ودلیل دیگر میگوید اکرام عالم شاعر جائز نیست در اینجا رابطه میان شاعر وفاسق عموم وخصوص من وجه است که دوماده افتراق ویگ ماده اجتماع دارند

صورت سوم اینکه رابطه میان هر دو خاص عموم وخصوص مطلق باشد مثلا دلیل عام اکرام کل علما را واجب میکند ویگ دلیل خاص میگوید اکرام عالم معصیت کار حرام است ودلیل دیگر میگوید اکرام عالم مرتکب کبیره حرام است که میان مرتکب کبیره ومعصیت کار عموم وخصوص مطلق است

از این صور سه گانه صورت اولی یعنی جائی که میان دو خاص تباین کلی از نظر موضوع وجود داشته باشد در این فرض تارتا هیچ مانع دیگری وجود ندارد ودر این صورت چه بر مبنی قائلین به انقلاب نسبت وچه بنا بر مبنای قائلین به عدم انلقلاب نسبت عام به هردو خاص تخصیص میخورد چون اگر ماعام را به یکی از دو خاص تخصیص بزنیم باز هم رابطه ای که میان عام مخصص وخاص بعدی باقی میماند باز هم همان رابطه عموم وخصوص مطلق است وقاعده این است که عام را به هردو خاص تخصیص بزنیم

واما اگر میان عام وخاص تعارض بوجود آید مثلا عام ما میگوید اکرام علما مستحب است ویگ مخصص میگوید که که اکرام فساق از علما حرام است ودلیل دیگری میگوید که اکرام علما عدول واجب است در این فرض تخصیص اشکال پیدا میکند چون اگر ازتحت دلیل عام که استحباب اکرام علما است ما علما عدول با با واجب بودن اکرام خارج نمائیم وعلما فساق را با حرمت اکرام دراین صورت برای دلیل عام یعنی استحباب اکرام مصداقی باقی نخواهد ماند ولذا لازم می آی د که دلیل عام ما لغو باشد

با بیان دیگر در تفسیر عدالت چند قول وجود دارد قول اول اینکه عدالت عبارت است از استقامت بر جاده شرع یعنی عادل کسی است که از صراط مستقیم شریعت الهی به ورطه افراط ویا تفریط نغلطد پس میان معنی حقیقی عدالت ومعنی لغوی ومفهوم عدالت رابطه مستقیم وجود دارد برخی گفته اند عدالت عبارت است حسن ظاهر یعنی همین که ظاهر اشخاص آلوده به گناه نباشد میتوان به آنها اطلاق عادل نمود وقول دیگر این است که عدالت عبارت است از حسن نفسانی که در درون انسانها وچود دارد وحسن درونی بر ظاهر انسانها تاثیر گذاشته وظاهر آنهارا نیز نکو می سازد بنا براین عدالت حقیقی عبارت است از همان ستر وپرده عفافی که در درون انسانها وجود دارد که ظاهر آنها نیز شکل میبخشد وقول دیگر میگوید که عدالت عبارت است از ملکه راسخه در نفس که انسان را از ارتکاب گناهان باز میدارد ویگ قول دیگر میگوید که عدالت عبارت است از ترک کبائر

بنا بر هر تفسیری که ما از عدالت داشته باشیم دراینجا تخصیص این عام به هر دو مخصص نا درست است زیرا بر اساس بر خی از مبانی برای مورد استحباب اصلا مصداقی باقی نمیماند مثلا در صورتی که ما عدالت را به پرهیز از گناهان کبیره تفسیر نمائیم دراین صورت عالم یا عادل خواهد بود که اکرامش واجب است ویا اینکه فاسق خواهد بود که اکرامش حرام است ودیگر برای مورد استحباب مصداقی باقی نخواهد ماند واما اگر بگوئیم که عدالت عبارت است از ملکه نفسانی که در درون انسانها وجود دارد که آنها را از ارتکاب گناهان باز میدارد در این صورت کسی تازه به دوران بلوغ رسیده باشد وتا کنون گناهی نیز مرتکب نشده باشد دراین صورت این فرد نه مصداق فاسق است چون گناهی نکرده است ونه مصداق عادل است چون عدالت هنوز در نفس او ایجاد ملکه نفسانی نکرده است اما بی تردید فرد عالمی که تازه به دوران رسیده باشد یگ فرد نادر است چون چنین مصداقی که یگ فرد فبل از دوران بلوغ ویا در همان اوائل بلوع پله های علم را پشت سر گذاشته با شد یگ مصداق بسیار کمیاب است پس در این جا میان عام ودو خاص تعارض پدید می آید چون ما بنا بر قاعده استهجان لغویت در کلام مولی ویا بنابر قاعده استهجان تخصیص اکثرمیان این دو دلیل تعارض پدید می آید

چون تعارض دو گونه است 1 تعارض بالذات واین در جائی است که یگ دلیل بگوید واجب است ودلیل دیگر بگوید حرام است 2 تعارض بالعرض واین در جائی است که میان دو ذلیل بذاته تمانع وجود نداشته باشد واما از ناحیه خارج ارهر دودلیل یگ دلیل دیگر قائم شود به اینکه یکی از این دو دلیل باطل است مثلا یگ دلیل میگوید که نماز جمعه واجب است ودلیل دیگر میگوید که نماز ظهر واجب است اکنون میبینیم که میان این دو دلیل بالاصاله تعارضی وجود ندارد اما ما از جای دیگر علم یقینی داریم به اینکه در مدت یگ شبانه روز بیش از 5 نماز بر انسان واجب نیست که در این جا این دلیل خارجی اثبات میکند که میان این دو دلیل تعارض وجود دارد

 

 

 

 

 

 

7 / 8 /1386

 

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

واما از نظر شارع مقدس و ائمه معصومین (ع) حق مطلب این است که میان عام وخاص ومطلق ومقیدمنفصل تنافی نیست وعرف عام در این مورد با عرف شرع فرق میکند ودر شرع بنا بر تاخیر بیان مراد جدی است واعتماد بر قرینه منفصله ولذا سیره قطعیه همه فقها واجماع قطعی در مورد عموم وخصوص مطلق تخصیص عام صادر از رسول خدا (ص) با خاص صادر از ائمه (ع) است وهمچنین تقیید اطلاق مطلق صادر از رسول خدا (ص) با مقید صادر از ائمه (ع) است بنا براین از نظر عرف بحث بر یک اساس است واز نظر شرع بحث بر اساس دیگر است و چون بنا شارع مقدس بر بیان احکام به شیوه تدریجی است نه دفعی همان گونه که از روایات نیز چنین استفاده میشود و لذا عام صادر ازیگ معصوم با خاص صادر ازمعصوم دیگری ویا همان معصوم در یگ مجلس دیگری تخصیص میخورد و مطلق مقید میشود

والبته در این مقام نیز ما اطلاق لفظی نداریم و آنچه که داریم سیره عملی است بنا براین چون ما فقط در مواردی میتوانیم به اطلاق دلیل تمسک نماییم که اطلاق لفظی داشته باشیم واما اگر اطلاق لفظی نداشته باشیم بلکه دلیل ما سیره عملی باشد دراین صورت دلیل ما میشود فعل شارع و چون فعل اطلاق ندارد لذا در این موارد اخذ به قدر متیقن میشود

نتیجه وقتی که ثابت شد که خاص منفصل مخصوصا بعد از حضور وقت عمل هم از نظر عرف عام وهم از نظر عرف خاص نمیتواند مخصص عام باشد بلکه رابطه آنها ناسخ و منسوخ است واما در شرع بنا قطعی بر تخصیص است واما چون این بنا فعلی است و دلیل لفظی نداریم قطعا قدر متیقن از تخصیص در جائی است که عامی باشد وخاصی واما اگر مورد دوتا عام باشد ومعارض هم وخاصی باشد که یکی از این دو عام را تخصیص دهد دراین جا نه دلیل عر فی داریم بر اینکه این عام مخصص قرینه باشد بر مراد جدی مولی ازعام دیگر چون قرینیت عرفی منتفی شد نه از راه شاعی دلیل داریم چون آنچه از دلیل شرعی ثابت شد مخصوص مواردی است که عام ما مبتلا به معارض نباشد یعنی عامی باشد صادر ازیگ معصوم (ع) وخاصی باشد صادر از معصوم دیگر ویا همان معصوم در زمان دیگر در این مورد بلا اشکال خام ما مخصص عام است نه در موردی که عامین متعارضین باشد ومخصص مانیز منفصل ودر کلام دیگری باشد وما یکی از این دوعام را با خاص تخصیص بزنیم وآنوقت بخواهیم با این عام مخصص عام دیگر زا نیز تخصیص بزنیم که این مسئله نه مورد سیره عقلا است ونه مورد سیره مستفاد از عمل ائمه از اینرو قهرا باید انقلاب نسبت را مورد تجدید نظر قرار داد

 

 

 

 

6 /8 /1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

خلاصه اشکال

اگر خاص منفصل قرینه عرفیه باشد بر مراد جدی متکلم ازعام منففصل دراین صورت تحیر عرف چه عرف عام وچه عرف خاص معقول نیست چون با وجود قرینه که ذات آن رفع حیرت است تحیر معنی نخواهد داشت وثابت شد که اگردستور عامی واصل شود برای کسی در عرف عام وبعد ازمدتی دستورخاصی به اوبرسد ویا بالعکس بی تردید مخاطب دستور دوم را ناسخ دستور اولی قلمداد نموده وبه آن عمل میکند واین دستور جدید را کاشف از انقلاب اراده متکلم میگیرد ویا اینکه دست کم دچار تحیر میشود ونه چنین است که خاص متقدم ویا متاخر را کاشف ازاراده اصلی متکلم از عام بگیرد وهم چنین است در عرف خاص میان موالی وعبید وهمچنین است در مجالس قانونگذاری فعلی دنیا اگر ابتدا یگ قانون مالیاتی برای موارد خاص وضع شد وسپس قانون جدیدی وضع کردند که دایره شمول مالیات را گسترده تر بگیرند هیچ کسی قانون خاص قبلی را با قرینه برای مراد از قانون عام بعدی نخواهد گرفت بنابر این خاص منفصل چه مقدم وچه موخر قرینیت عرفیه نسبت به مراد جدی متکلم ازعام ندارد

دوم اینکه در روایات ما برخاص نسبت به عام اطلاق مخالف شده است واطلاق مخالف بر قرینه محال است زیرا قرینه کاشف از ذوالقرینه است وقرینیت وکاشفیت هر دو ضد هم هستند سوم اینکه خود اهل فن نیز در قضیه اختلاف دارند صاحب حدایق میگوید در عام وخاص نیز باید اعمال تعادل وتراجیح باید نمود ومرحوم آخوند نیز قضیه را به صورت احتمال ذکر میکند هرچند سیره کلی فقها بر خلاف آن جاری استبنابر این میان عام وخاص منفصل خصوصا بعد از انقضا مدت عمل باید قایل به تخییر شویم

وجه چهارم روایتی است که شیخ طوسی آنرا در غیبت نقل نموده است وطبرسی در احتجاج

كتاب آخر لمحمد بن عبد الله الحميري أيضا إليه ع في مثل ذلك فرأيك أدام الله عزك في تأمل رقعتي و التفضل بما أسأل من ذلك لأضيفه إلى سائر أياديك عندي و منتك علي و احتجت أدام الله عزك أن يسألني بعض الفقهاء عن المصلي إذا قام من التشهد الأول إلى الركعة الثالثة هل يجب عليه أن يكبر فإن بعض أصحابنا قال لا يجب التكبير و يجزيه أن يقول بحول الله و قوته أقوم و أقعد الجواب إن فيه حديثين أما أحدهما فأنه إذا انتقل من حالة إلى حالة أخرى فعليه التكبير و أما الآخر فأنه روي أنه إذا رفع رأسه من السجدة الثانية فكبر ثم جلس ثم قام فليس عليه في القيام بعد القعود تكبير و كذلك في التشهد الأول يجري هذا المجرى و بأيها أخذت من جهة التسليم كان صوابا

ازاین روایت چند مسئله قابل استفاده است اول اینکه اگر خاص قرینه بر مراد جدی مولی ازعام باشد معقول نیست که فردی همانند حمیری آنرا نفهمد ودر مسئله دچار تحیر شودواین سوال کاشف از تحیر وی است وکاشفیت عرفیه با تحیر قابل جمع نیست دوم اینکه امام وقتی اورا مخیر میگذارد دلیل براین است که هم عام وهم خاص هردو بر حجیت استقلالی خود باقی هستند واگر خاص قرینه برمراد جدی مولی از عام باشد اخذ به عام دراین جا نا درست خواهد بود

اشکال چون این تکبیر ذاتا مستحب هست لذا امام ویرا مخیر گذاشته است

جواب لحن امام دراین جا که میفرماید به هرکدام عمل نمایی ازباب تسلیم صحیح است کاشف از این است که مفاد هردو دلیل بتمامه حجت هستند بنابر این هم سوال وهم جواب دراین روایت دلیل بر این است که خاص هیچگونه قرینیت بر کشف از مراد جدی متکلم از عام ندارد

واما از نظر شرعی سیره فقها براین جاری است که در میان عام وخاص منفصل دست از اطلاق عام برمیدارند واین سیره هم درباب ارث جاری است وهم درباب لعان

 

 

 

 

5 /8 /1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

روشن شد که خاص منفصل در عرف عام که مقصدش تحفظ اعراض است نمیتواند قرینه بر مراد جدی متکلم از عام باشد عرف قهرا رفع ید ازعموم عام به خاص متقدم نمیکند بلکه یا عمل به عموم عام میکند درصورتی که عام متاخر از خاص باشد ویا اینکه عمل بر طبق خاص میکند در صورتی که خاص متاخر ازعام باشد ویا اینکه دست کم در این موارد توقف میکند ودر مقام امتثال نیز چنین است مثلا اگر مولایی به عبد خودش دستور به انجام خاص دهد وبعد از مدتی دوباره اورا مامور به انجام عام سازد وی عام متاخر را به خاص متقدم تخصیص نمیزند بلکه یا اینکه بر طبق عام عمل میکند ویاآنکه دست کم دوباره طلب استبصار میکند

نتیجه اینکه خاص منفصل نه درمیان عرف عامه مردم قرینیت عرفیه نسبت به مراد جدی متکلم از عام دارد ونه در میان موالی وعبید

وهمچنین در عرف شرعیه اگر خاص حتی در صورت انفصال از عام باز هم قرینه باشد برای مراد جدی شارع از عام دراین صورت امکان ندارد که قرینه مخالفت با ذوالقرینه داشته باشد چون قرینیت ومخالفت ضد هم هستند بنابر این اطلاق عنوان مخالف بر قرینه بالضروره باطل خواهد بود در صورتیکه در روایات ما این چنین نیست بلکه به خاص اطلاق مخالف شده است زیرا در روایات دو نوع مخالفت ذکر شده است یکی مخالفت به تباین وکه دراین مورد روایت داریم که ما چیزی را نگفته ایم که مفاد آن مخالف با کلام پروردگار ما باشد

33345- وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَا لَمْ يُوَافِقْ مِنَ الْحَدِيثِ الْقُرْآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ

33347- وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كُلُّ شَيْءٍ مَرْدُودٌ إِلَى الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ كُلُّ حَدِيثٍ لَا يُوَافِقُ كِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ

21417- 6، وَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كُلُّ شَيْءٍ مَرْدُودٌ إِلَى الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ كُلُّ حَدِيثٍ لَا يُوَافِقُ الْقُرْآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ

ودیگری مخالفتی که در مقبوله عر بن حنظله آمده است ودرباب تعارض خبرین بدیهی است که تعارض میان دو خبر زمانی است که حجیت هر دو خبر تام باشد واگرنه اگر یکی از دوخبر حجیت نداشته باشد در این صورت تعارضی میان آنها نخواهد بود بنا براین اگر چنانچه خبری مخالفت به تباین با قرآن داشته باشد ضرورتا حجیت خودرا ازدست خواهد داد بنا براین قدرت معارضه با خبر دیگر را نخواهد داشت بنا براین امام در مقبوله عمر بن حنظله ودر مقام ترجیح احد الخبرین بر دیگری وقتی میفرماید

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلَيْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَيْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِي دَيْنٍ أَوْ مِيرَاثٍ فَتَحَاكَمَا إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاةِ أَ يَحِلُّ ذَلِكَ قَالَ مَنْ تَحَاكَمَ إِلَيْهِمْ فِي حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ وَ مَا يَحْكُمُ لَهُ فَإِنَّمَا يَأْخُذُ سُحْتاً وَ إِنْ كَانَ حَقّاً ثَابِتاً لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعَانِ قَالَ يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ كُلُّ رَجُلٍ اخْتَارَ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا فَرَضِيَا أَنْ يَكُونَا النَّاظِرَيْنِ فِي حَقِّهِمَا وَ اخْتَلَفَا فِيمَا حَكَمَا وَ كِلَاهُمَا اخْتَلَفَا فِي حَدِيثِكُمْ قَالَ الْحُكْمُ مَا حَكَمَ بِهِ أَعْدَلُهُمَا وَ أَفْقَهُهُمَا وَ أَصْدَقُهُمَا فِي الْحَدِيثِ وَ أَوْرَعُهُمَا وَ لَا يَلْتَفِتْ إِلَى مَا يَحْكُمُ بِهِ الْآخَرُ قَالَ قُلْتُ فَإِنَّهُمَا عَدْلَانِ مَرْضِيَّانِ عِنْدَ أَصْحَابِنَا لَا يُفَضَّلُ وَاحِدٌ مِنْهُمَا عَلَى الْآخَرِ قَالَ فَقَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا كَانَ مِنْ رِوَايَتِهِمْ عَنَّا فِي ذَلِكَ الَّذِي حَكَمَا بِهِ الْمُجْمَعُ عَلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِكَ فَيُؤْخَذُ بِهِ مِنْ حُكْمِنَا وَ يُتْرَكُ الشَّاذُّ الَّذِي لَيْسَ بِمَشْهُورٍ عِنْدَ أَصْحَابِكَ فَإِنَّ الْمُجْمَعَ عَلَيْهِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَ إِنَّمَا الْأُمُورُ ثَلَاثَةٌ أَمْرٌ بَيِّنٌ رُشْدُهُ فَيُتَّبَعُ وَ أَمْرٌ بَيِّنٌ غَيُّهُ فَيُجْتَنَبُ وَ أَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدُّ عِلْمُهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَلَالٌ بَيِّنٌ وَ حَرَامٌ بَيِّنٌ وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ قُلْتُ فَإِنْ كَانَ الْخَبَرَانِ عَنْكُمَا مَشْهُورَيْنِ قَدْ رَوَاهُمَا الثِّقَاتُ عَنْكُمْ قَالَ يُنْظَرُ فَمَا وَافَقَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ خَالَفَ الْعَامَّةَ فَيُؤْخَذُ بِهِ وَ يُتْرَكُ مَا خَالَفَ حُكْمُهُ حُكْمَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ وَافَقَ الْعَامَّةَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ رَأَيْتَ إِنْ كَانَ الْفَقِيهَانِ عَرَفَا حُكْمَهُ مِنَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ وَجَدْنَا أَحَدَ الْخَبَرَيْنِ مُوَافِقاً لِلْعَامَّةِ وَ الْآخَرَ مُخَالِفاً لَهُمْ بِأَيِّ الْخَبَرَيْنِ يُؤْخَذُ قَالَ مَا خَالَفَ الْعَامَّةَ فَفِيهِ الرَّشَادُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنْ وَافَقَهُمَا الْخَبَرَانِ جَمِيعاً قَالَ يُنْظَرُ إِلَى مَا هُمْ إِلَيْهِ أَمْيَلُ حُكَّامُهُمْ وَ قُضَاتُهُمْ فَيُتْرَكُ وَ يُؤْخَذُ بِالْآخَرِ قُلْتُ فَإِنْ وَافَقَ حُكَّامُهُمُ الْخَبَرَيْنِ جَمِيعاً قَالَ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَأَرْجِهْ حَتَّى تَلْقَى إِمَامَكَ فَإِنَّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ خَيْرٌ مِنَ الِاقْتِحَامِ فِي الْهَلَكَاتِ

دراین روایت امام (ع) میفرماید : در صورت تعارض دو روایت نگاه کن که کدام آنها موافق مشهور است وبعد سائل میپرسد که اگر هر دو موافق مشهور بود چکار نماییم امام میفرماید :نگاه کنید که حکم کدام آنها موافق کتاب وسنت است آنرا بگیرید وآنچه را که مخالف کتاب وسنت است تر نمایید بدیهی است که این مخالفت مخالفت به تباین نیست چون اگر مخالفت به تیاین باشد اصلا نوبت به تعارض نمیرسد زیرا انچه مخالف کتاب به تمامه باشد زخرف بوده وحجیتی نخواهد داشت تا با یک حجت دیگر به معارضه بر خیزدبنابراین این مخالفت مخالفت به عام وخاص من وجه خواهد بود وامام میفرماید که اگر مخالفت آنها با قرآن به عام وخاص من وجه باشد انرا ترک نمایید از این روایت استفاده میشود که در منطق امام خاص مخالف عام است نه قرینه بر مراد جدی متکلم از عام بنابر این خاص نمیتواند قرینه برای عام باشد

 

 

 

2 /8 / 1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

انقلاب نسبت

دردوعام معارض اگر یکی از دو عام با مخصص منفصل تخصیص بخورد دراین صورت عام مخصص نسبتش به عام دیگر ازتباین به عموم وخصوص من وجه تغییر می یابد وبه این فرایند تغییر نسبت انقلاب نسبت گفته میشود

ووقتی که نسبت اینها از تباین به عموم وخصوص من وجه تغییر یافت در این صورت عموم مخصص خاص میشود نسبت به عام غیر مخصص وخاص چه مقدم برعام باشد وچه متاخر ازعام باشد قرینه میشود برمراد جدی متکلم از عام واینجا دلیل حجیت خاص بردلیل حجیت عام حکومت پیدا میکند ودر اثر حکومت تعارض میان اینها باطل میشود

فرق میان حکومت وتخصیص

هر حاکمی با مدلول لفظی خودش قرینه میشود بر مراد متکلم از محکوم مثلا وقتی گفته میشود اذا شککت فابن علی الاکثر ودوباره میگوید لاشک لکثیر الشک دراین صورت این دلیل دوم موضوع دلیل اول را ازمیان بر میدارد و اصطلاحا گفته میشود که دلیل دوم حاکم است بر دلیل اول اما درتخصیص خاص موضوع دلیل عام را حفظ میکنداما حکم آنرا ازمیان بر میدارد

درعام وخاص سر تقدم خاص بر عام نیز در این است که دلیل اعتبارحجیت خاص بر دلیل اعتبارظهور عام حکومت میکند به عبارت دیگر در حکومت خود دلیل حاکم موضوع دلیل محکوم را از میان بر میدارد اما در تخصیص حکومت دلیل اعتبار عام را از میان بر میدارد واز اینرو نسبت عام به خاص نسبت قرینه به ذوالقرینه است

اشکال

قرینیت امری است عرفی وعقلایی مثلا یرمی بالنسبه به اسد که نسبتش نسبت قرینه است به ذوا لقرینه یرمی میتواند مبین مراد مولی از کلمه اسد باشد اما اسد نمیتواند مبین مراد متکلم از یرمی باشد دوم اینکه مبنی در تقدیم احد الدلیلین بر دلیل آخر این است که وقتی که هر دو دلیل القا به عرف شود عرف میان آنها نسبت قرینه به ذوالقرینه ببیند سوم اینکه ممکن نیست که در میان قرینه وذواقرینه عرف مخاطب دچار حیرت وتوقف شود

اماما در عرف عام دومقام داریم یکی مقا م اغراض ودیگری مقام امتثال در مقام اغراض هم انسانها متوجه تحقق غرض متکلم است اما در مقام امتثال تمام همت مخاطب در این است که وظیفه خودرا نسبت به متکلم ادا نموده وخود را از باز خواست بعدی مخاطب مصون نگهدارد درمقام تحصیل اغراض مثل اینکه یگ تاجری به شریک خودش در شهر دور دست دیگر بنویسد که گندم دیمی بخر وبعد از مدتی بنویسد که هرگندمی را که یافتی خبر در اینجا مسما شریک او یا اینکه عام بعدی را ناسخ خاص فبلی میگیرد ویا اینکه دست کم دچار حیرت وتوقف میشود نه اینکه خاص قبلی را قرینه بر مراد جدی متکلم ازعام بعدی بگیرد وهمچنین اگر خاص متاخر از عام باشد مخاطب به خاص به عنوان ناسخ عمل میکند نه اینکه آنرا قرینه بر مراد جدی متکلم ازعام بگیرد بنابر این در اغراض شخصیه چه عام مقدم بر خاص باشد وچه متاخر وقتی ازهم جدا افتادند عرف معامله قرینیت نمیکند هر چند اگر خاص متصل به عام باشد بدون تردید خاص را قرینه بر مراد جدی متکلم ازعام میگیرد

 

1 /8 /1386

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |
 

بسمه تعالی

 دوستان عزیز از این پس میتوانند درس خارج اصول حضرت آیت الله 

.

 العظمی وحید خراسانی را از این وبلاگ در یافت نمایند

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در دوشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۶ |

.

.

 

سلمان رشدیِ دامن‌پوش :

.

.

 

.

 اسلام را بايد با «زور» نابود كرد !!


... برای نابودی اسلام بايد از راه‌های گوناگون استفاده كرد ؛ ابتدا باید از انتشار اسلام در غرب جلوگیری کرد زیرا مردم غرب در حال گرایش به اسلام هستند ؛ و غربی‌هایی که مسلمان می‌شوند گاهی تعصبشان بیشتر از دیگر مسلمانان است ...


خانم «آيان هیرسی علی ـ Ayaan Hirsi Ali» خواستار نابودی جهان اسلام از طریق اقدام نظامی شد!

آيان هیرسی كه يك ناشر و فعال اجتماعي اهل سومالی و ساكن هلند است و به دلیل دیدگاه‌های شدیدا ضد اسلامیِ خود به "سلمان رشدی دامن‌پوش" مشهور گرديده شده است، خواستار نابودی اسلام با استفاده از ابزارها و روش‌های نظامی شد.

به گزارش "آسیا تایمز" وی در پاسخ به اين سؤال که: «آیا منظور شما از اسلامی که باید هدف قرار بگیرد اسلام رادیکال است؟» پاسخ داد: «تمام اسلام باید هدف قرار بگیرد و تمام اسلام باید نابود شود!» وی ادامه داد: «در حال حاضر بحث در مورد صلح بیهوده است».

وقتي خبرنگار با تعجب از وی سؤال كرد: «این که می گویید که اسلام را باید شکست داد، آیا منظور شما این است که يك و نيم میلیارد مسلمان باید نابود شوند؟!» گفت: «ما در حال حاضر با اسلام درحال جنگ هستیم و جنگ حد وسط ندارد. برای نابودی اسلام می‌توان از راه‌های گوناگونی بهره‌برداری کرد؛ ابتدا باید از انتشار اسلام در غرب جلوگیری کرد زیرا مردم غرب در حال گرایش به اسلام هستند. باید آنها از قبول اسلام بازداشته شوند؛ زیرا کسانی که مسلمان می شوند گاهی تعصبشان بیشتر از دیگر مسلمانان است. شما سوزاندان علائم و آدمک‌ها را پایان دهید آنگاه با چشم خودتان ببینید  و عضلات خود را پیچ دهید و بگویید : این یک اخطار است؛ و این وضعیت را بیش از این تحمل نخواهیم کرد؛ آنگاه زمانی فرا خواهد رسید که شما خواهید توانست بر دشمنتان پیروز شوید».

از هيرسی سؤال شد: «آیا برای نابود کردن آنها باید از قدرت نظامی استفاده شود؟» وی پاسخ داد: «با هر وسیله ممکن باید با آنها مبارزه کرد زیرا اگر شما این کار را نکنید مجبور خواهید بود با احتمال نابود شدن زندگی کنید».

نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در شنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۴ |

استفاده يك تيم فوتبال اسرائيلی از سرود حزب‌الله


مربي يك تيم فوتبال ليگ برتري در فلسطين‌اشغالي، سرود لبناني «نصرك هز الدني» - به ‌معني «پيروزي تو اراذل را به لرزه درآورد» - را براي تشجيع و تشويق بازيكنانش انتخاب كرده است.


اين سرود حماسي، به مناسبت پيروزي مقاومت لبنان در جنگ 33روزه از سوي حزب‌الله ساخته شده است و مربي مذكور از آن براي وادار كردن بازيكنانش به حمله روي دروازه تيم شهرك "كريات‌شمونه" و نيز تخريب روحيه فوتباليست‌‌هاي اين شهرك بهره گرفت.

اين مربي، فيلمي تدوين نموده است كه علاوه بر كليپ سرود فوق‌الذكر، متضمن عباراتي است كه روحيه مبارزه‌طلبي را در بازيكنانش برمي‌انگيزد، مانند اينگونه جملات: «اسرائيل جنگ را در برابر يك سازمان تروريستي بااطمينان به نفس و منضبط باخت» يا «آنها با به كار انداختن تخيل، ممارست و ايمان قوي در مقابل ما پيروز شدند».

«نفتالي حزكيا» كه يك هنرمند فعال در سينما و تهيه‌كننده فيلمهاي ويدئويي است در اين رابطه گفت: «فوتبال هم مثل جنگ است؛ در اينجا هم گروه‌هايي براي جاسوسي وجود دارند. وظيفه من اين است كه تمامي اطلاعات را درباره دشمن (تيم حريف) جمع‌آوري كنم و تمهيدات لازم براي پيروزي را در ضمير ناخودآگاه بازيكنان قرار دهم».

اما آنچه واضح است اينكه اين مربي تاكنون از اين ترفند خود نتيجه لازم را گرفته و تأثيرات منفي زيادي در روحيه تيم حريف برجاي گذاشته است. مخصوصاً آنكه اين تيم از شهرك كريات‌شمونه يعني منطقه‌اي است كه خاطرات تلخي از موشك‌هاي حزب‌الله در ذهن دارد.

يكي از بازيكنان اين تيم مي‌گويد: «به نظر من، به عنوان يكي از بازيكنان تيم كريات‌شمونه، ربط دادن فوتبال به جنگ كار درستي نيست و نبايد ادامه پيدا كند. شهر ما در جنگ با مقاومت، بيشترين تلفات و خسارات را ديد و اين كار موجب افزايش اين خسارت‌ها مي‌شود».

جالب آنكه تلويزيون دولتي رژيم‌صهيونيستي در تحليلي كه از اين حادثه ارائه داد آورده است: «اگر سيد حسن نصرالله مي‌خواهد پيروزي بزرگش را ثابت كند، اين كار براي او براحتي از طريق آنچه در مسابقات فوتبال ليگ برتر اسرائيل مي‌گذرد قابل دسترسي است»!





نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در شنبه ۱۳۸۶/۰۹/۱۷ |

زندانيان سياسي عراقي حقوق مي‌گيرند


استاندار نجف‌اشرف از مصوبه پارلمان عراق مبنی بر اعطای مبلغ 30 ميليون دينار (حدود 23 ميليون تومان) غرامت به تصويب كرده كه به هر زنداني سياسي رژيم صدام خبر داد.


به گزارش ابنا به نقل از براثا، «ابوگل» از زندانيان سياسي رژيم بعث خواست كه به اين امر اهتمام ورزند؛ زيرا نجف‌اشرف داراي زندانيان سياسي زيادي است كه بايستي این هديه به آنها برسد.

اين مبلغ، علاوه بر پرداخت حقوق ماهانه به مبلغ نيم ميليون دينار (حدود 385 هزار تومان) و همچنين 100 هزار دينار (76 هزار تومان) به‌ازاي هر سالي است كه در زندان به‌سر برده‌اند.


نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در شنبه ۱۳۸۶/۰۹/۱۷ |

دحو الارض؛ فرصتی برای عبادت و مغفرت


پنجشنبه (پس فردا) روز «دحوالارض» است. برای بهره گیری کاربران گرامی  از برکات و اعمال این شب و روز مبارک مطلب زیر تقدیم می شود:


1.      تعریف :

دحو الارض، مطابق با بیست و پنجم ماه ذوالقعده، روزی است که خداوند با نظر به کره زمین، به جهان خاکی حیات بخشید.

از این روز، بخش هایی از کره زمین ـ که سراسر از آب بود ـ شروع به خشک شدن نمود تا کم کم به شکل ربع مسکون امروزین درآید. مطابق روایات، اولین نقطه ای که از زیر آب سر برآورد مکان کعبه شریف و بیت ا... الحرام بود.

به نظر برخی از مفسران، آیه 30 سوره نازعات (والارض بعد ذلک دحاها) به همین واقعه اشاره دارد.

2.      ذوالقعده؛ ماه حرام

ماه ذوالقعده (یا همان ذیقعده در تلفظ فارسی) اولین ماه از ماه های حرام است. ماه های حرام زمان هایی هستند که جنگ در آنها ممنوع بوده و احکام ویژه ای نیز از جهت شرعی و فقهی دارند.

اما استفاده اخلاقی و تربیتی که از این حکم می توان برد این است که: «اگر جنگ و نزاع میان مردمان در این ماه حرام شده است» حتما منازعه و محاربه با خداوند باید بیشتر مورد نفرت قرار گیرد. لذا شایسته است انسان مومن در این ماه ها بیشتر به فکر باشد تا اندیشه و اعضای او با گناه و معصیت، به مخالفت با خداوند برنخیزد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالله اخلاقی در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۹/۱۳ |