بسم الله الرحمن الرحیم
جامعۀ تشیع افغانستان امروزه در جهات مختلفی بالنده تر از سایر جوامع ظاهر گشته است و پر واضح است که این بالندگی مرهون زحمات کسانی است که بدون چشمداشت و توقع خاصی آستینهای خویش را بالا زده و به خدمت به مردم مشغول شدند. بی تردید یکی از این خدمت گذاران صدیق حضرت استاد توسلی بود. استاد با اینکه از نظر جسمانی در اوائل کودکی به معلولیت سختی دچار گشت که تا آخر عمر با وی همراه بود. اما این معلولیت هیچگاه ارادۀ پولادین استاد را از طی نمودن مسیر های پر مشقت باز نداشت. بلکه او با روحیۀ به مراتب شاداب تر از انسانهای سالم و معمولی به خدمت رسانی به جامعۀ ما مشغول بود. نوشتۀ حاضر نه یک زندگی نامۀ در خور شأن استاد، که بیشترحاصل دسته بندی خاطرات دوستان از استاد و نیز یافتههای شخصی خودم از زندگی ایشان است، که من آنها را در خطوط کلی زیر دسته بندی نموده، اینک در محضر مبارک شما تقدیم مینمایم.
پیشینۀ زندگی استاد به راستی حاوی زجر شدید، قرین مصیبتی سنگین و یاد آور استبداد قرون وسطایی در افغانستان عصر جدید است. عصر جدید، با روشنگری آغاز میشود، عصری است که مشعلهای فروزان دانش و تمدن جهان را روشن ساخت و بخش عظیمی از امتهای ساکن زمین را بهسوی مدنیت انسانی و مدرنیته پیش برد. اما نتوانست ذهن تاریک یک مشت راهزنان بیابانگرد و عاری از هرگونه ادب و نزاکت انسانی را روشن نماید. لذا این بود، در شرایطی که در سراسر جهان چراغ علم و دانش بر افروخته بود، افغانستان اما به برکت این گروه در میان امواجی از طوفانهای سهمگین خون ناشی یورشهای وحشیانه در طلاطم بود. وشعلههای سرکش آتش خانمانسوز جنگهای خانمان برانداز داخلی از هر کرانه زبانه می کشید. راهزنانی که خود را امیر، خان و پادشاه نامیده بودند، با سلاحهای امدادی روسیه تزاری، امتی را بدون هیج جرمی بهمسلخ برده، از کشته های شان پشته و از کله های شان مناره می ساختند. امیر عبدالرحمن جابر که در جنگهای قفقاز و آسیای میانه نقش پیش قراولی سپاه روس را بر عهده داشت، به پاس این خوش خدمتی پاداش حمایت روسها را در جنگ داخلی افغانستان به دست آورد. و این شد که با سلاحهای پیشرفته روسی، خیل عظیمی از یک امتی را به خاک و خون کشیده و تار و مار نماید.
از تعداد کسانی که در یورش عبدالرحمن جان باختهاند، آمار دقیقی در دست نیست. اما در کنار اقوام به یغما رفته ای چون، دایه و فولاد، زردک و زاولی، پهلوان و ازرگان، یکی از اقوام به غارت رفته قوم مسکه پائین است که در اطراف جلگه کاکت زندگی میکردند. و جد پدری استاد توسلی، یکی از قربانیان این حادثۀ دهشتناک است، که دار و ندار و زمین و خانه اش را ازدست میدهد. و برای در امان ماندن از خشم امیر، همراه با زن و کودکش بنام صمدعلی به دیار خانواده پدر خانمش به سیاه زمین پناه میبرد. صمدعلی خیلی زود از نعمت پدر محروم می گردد. و دائیهای او که نقش پدری را برایش بازی میکردند، خواهر گرامی استاد عظیمی را برای او خواستگاری و عقد می کنند. او پس از گذراندن دورۀ جلب و عسکری ساکن خانه پدر زنش در قریه خوشمراد حوتقل می شود.
از تاریخ تولد استاد اطلاع موثقی دستگیرم نشد، نظر به قرائن و شواهد تاریخی میتوان سال تولد اورا سال 1318 ه، ش، تخمین زد. در بدو تولد، استاد، کودکی سالم، تنومند و خوش رشدتر از همسن و سالانش بود. اما در سالهای آغازین کودکی در اثر چشم زخم، به معلولیت شدیدی دچار شد، که تا آخر عمر با او همراه بود. استاد عظیمی که حدودی هفت یا هشت سالی بزرگتر از او بود در دوران کودکی، برای او هم دائی بود، هم برادر و هم یار و غمخوار و در گاه ضرورت حتی جای پای از دست رفته را نیز برای او پر مینمود. او را بر دوش گرفته و از خانه بهزیر سایۀ درختان، مکتبخانه و از این آبادی به آن آبادی منتقل میکرد. استاد در فاصلۀ کمی از این حادثه ابتدا پدر و سپس مادرش را نیز از دست میدهد. و پدر استاد عظیمی مسئولیت بزرگ کردن او را بر دوش میگیرد. در سایه توجه پدر بزرگ و دائی او به مکتب خانه رفت و مدارج تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفقیت پیمود.
استاد، دروس رسمی حوزه را تا سطوح عالی در نزد اساتید بزرگواری چون: مرحوم آخوند دهمرده، حضرت استاد آیت الله وحیدی، شهید زندهیاد مرحوم استاد شریفی، و عالم، عظیم الشأن و والا مقام حضرت استاد عظیمی فرا گرفتهاند. اما استاد در کنار دروس رسمی مطالعات وسیعی در رشتههای مختلف علوم انسانی داشتهاند و در عین حال کنجکاوی استاد نسبت به آموختن فنون مختلف قابل ستایش بسیار بود و به همین جهت وی اطلاعات قابل توجهی در شاخههای مختلف علمی چون فلسفه، کلام، پزشکی، هیئت و نجوم داشت. اینرا من شخصاً بهیاد دارم و دوستان زیادی نیز شاهد این مطلبند، که استاد در مواردی که فرصت میشد، خطوط و اصول کلی نظامهای کمونیستی و مارکسیستی را به خوبی تشریح و نقد میکردند. و نیز زمانی که مباحث کلامی پیش میآمد ایشان اصول کلی ملتها و نحلههای مختلف کلامی چون امامیه، اشاعره و معتزله و... را با یک دسته بندی زیبا به تصویر میکشیدند. در عرصۀ پزشکی قبل از انقلاب و حتی تا سالهای بعد از انقلاب بسیاری از مردم به ایشان مراجعه نموده و از نسخههای تجویزی ایشان با کمال اطمینان استفاده میکردند. استاد در هیئت نیز مطالعات قابل توجهی داشت.
در کنار این پیشینۀ زندگی و رزومه مختصر علمی نکاتی را من از زندگی و خاطرات استاد گزینش نموده و در این نوشتۀ مختصر ذکر نمودهام. در میان خاطراتی که دوستان از استاد تعریف میکردند، من به نکات بسیار جالبی از زندگی استاد برخوردم، که حتی بسیاری از آنها برای خود من نیز بدیع بودند. یکی از این نکات شهامت و شجاعت استاد و پیشگامی وی در جهاد و شهادت بود. بهعنوان مثال: حجت الاسلام و المسلمین صادقی حکایت میکنند: که استاد از جمله عناصر پیشتاز و مسئول امور مالی جبهۀ آزادی بخش افغانستان و در همین راستا، استاد یکی از مؤسسین فعال جبهۀ هنگی بودند. همۀ کسانی که از سالهای اول جهاد اطلاع دارند میدانند، که جبهۀ هنگی در کنار جبهۀ تنگی اوطله و آو لاش اهمیت زیادی در هویت بخشی به مجاهدین بهعنوان یک نیروی معارض علیه نظام کمونیستی داشت و از جهات سوق الجیشی و استراتژیک به جهت نزدیکی به سرگ پخته اهمیت بیشتری نسبت به دو جبهۀ دیگر داشت. چرا که دو جبهۀ دیگر هویتی کاملاً دفاعی داشتند، اما جبهۀ هنگی به جهت اینکه مجاهدین از آنجا عملیاتهای ایذائی خود را علیه کاروانهای تدارکاتی و لجیستیکی دشمن انجام میدادند، یک ماهیت نیمه تهاجمی داشت. و استاد از مؤسسین این جبهه بود و علی رغم شرایط جسمانی سختی که داشت بهطور مرتب از مجاهدین مستقر در آنجا سرکشی نموده و به آنها روحیه میبخشیدند. و در این سرکشیها استاد به جبهۀ حرکت اسلامی به سرپرستی موسی خان و جبهۀ مهاجدین حزب اسلامی حکمتیار نیز سرکشی نموده و با آنها به تبادل نظر و همفکری میپرداختند.
شهامت استاد به حدی بود، که وی در سالهای اول انقلاب با همان پای معلول در همۀ جلسات کمیتههای انقلابی آنهم با مرکب طلبی شرکت میکردند. همه میدانید که الاغ زبان نفهم نیز وقتی متوجه شود که سوار کار او مهارت قابل توجهی در سوارکاری ندارد، ممکن است عکس العملهای غیر قابل پیش بینی از خود نشان دهد، که این مسئله گاهگداری با عث اتفاقاتی میشد که همه میتوانید نتیجۀ آنرا حدس بزنید، اما همۀ این اتفاقات هیچ تأثیری بر شهامت استاد از خود برجای نمیگذاشت و استاد هرروز مصصم تر از دیروز میشد. شاهد و راوی این مسئله نیز حجت الاسلام و المسلمین صادقی است، ایشان اضافه میکنند که اوائل انقلاب زمانی که یک هیئت خارجی برای بازدید از مناطق آزاد شده آمده و مقداری اسلحه و مهمات نیز با خود آورده بودند، وقتی شرایط جسمی استاد را مشاهده نموده و روحیه اورا میبینند، از استاد میپرسند که چه مسئلهای باعث شده که شما با این وضعیت مشقت آمیز جسمانی و وضعیت نا مناسب اقتصادی با این روحیۀ سرشار از شادابی و نشاط در روند انقلاب شرکت نمایید. و ایشان در پاسخ آنها با یک بیان زیبا انگیزههای خودش و مردم را از شرکت در کارهای انقلابی بیان میکنند که هیئت مذکور آرزو میکنند که ایکاش شما با این شهامت و روحیه از جسم سالم نیز برخوردار بودید.
استاد به برکت مکتب تشیع و استادان خوشفکر خودش برداشت کاملاً مترقی و بهروز از اسلام داشتند. البته این برداشت در فضای زندگی مردم ما خیلی محسوس و مشهود نبود، اما کسانی که از بیرون به این منظره نگاه میکردند برای آنها بسیار بدیع و جالب توجه بود. بهعنوان مثال در تابستان 1381 بنده مدتی در لیسۀ استاد شریفی معلم بودم و روزی در دفتر لیسه در کنار استاد توسلی نشسته بودیم، که مامور علی دریاب صالحی همراه با یک هیئتی از مهندسین پشتون که با اینجیوهای خارجی کار میکردند، وارد شدند. مدت نیم ساعتی با ما به بحث و تبادل نظر پرداختند. سپس ما رفتیم سر کلاسها و آنها رفتند بیرون. بعد از چند روزی مامور علی در یاب به من گفت: هیئتی که در آن روز با من آمده بودند، وقتی استاد توسلی و شما را در دفتر لیسه دیدند، از من پرسیدند که این دو تا لنگی سر چکارهاند؟ من در جواب گفتم اینها آخوند هستند. بعد با تعجب بسیار از من پرسیدند، مگر آخوندهای شما با معارف مخالفتی ندارند؟ در جواب گفتم نه، بلکه مردم ما از خورد و بزرگ، زن مرد، آخوند و غیر آخوند همه و همه بسیج شدهاند تا درخت بیسوادی را از جامعۀ ما ریشه کن نمایند. گفت آنها با یک حسرت و اندوه زیاد اظهار نمودند: کاش ملاهایما به اندازۀ یک دهم آخوندهای شما شعور میداشتند، که اگر خودشان مستقیماً در پروسۀ سواد آموزی شرکت نمیکنند، دست کم آنرا تحریم هم نمیکردند و از تهدید دانش آموزان و آتش زدن مکاتب دست میکشیدند.
در ادامه نکته فوق، یکی از نکات برجستهای که در زندگی استاد برای همه مشهود است، پیشگامی و پیشآهنگی ایشان در عرصۀ معارف است. همه میدانید و میدانیم، که بعد از انقلاب تمامی مکاتب جدید در سراسر مناطق تحت کنترل مجاهدین تعطیل شد و فقط مدارس و حوزات علوم دینی در این مناطق گسترش یافت. اما بعد از مدتی علمای شیعه این ضرورت را به خوبی دریافتند، که از یکسو، بدون دست یابی به علوم جدید، دستیابی به سعادت دنیوی و اخروی امکانپذیر نیست. و از سوی دیگر در منابع معتبر اسلامی تأکیدات و سفارشات زیادی نسبت به فراگیری علم و حکمت وجود دارد، و بر هرمؤمنی لازم است که حکمت را فراگیرد، ولو اینکه در دست منافق و یا کافر باشد. در پی احساس این ضرورت از جملۀ کسانی که واقعاً همت نموده و وارد میدان سواد آموزی شدند، حضرت استاد توسلی و استاد فیاض جودری بود. هرچند اوائل کار طعنههای زیادی از سوی دوستان و بد خواهان نثار این عزیزان میشد، که اینها آلت دست روشنفکران منحرف و غیره شدهاند. اما هدف مقدس و متعالی این عزیزان باعث شد، که اینها در مسیر حرکت شان از خود ثبات قدم به نمایش گذاشته و در نهایت کام مردم مارا با بیرون دادن فارغ التحصیلان مؤمن و تحصیل کرده شیرین نمایند، و ثابت نمایند که دین و دانش دو یار جدائی ناپذیر از همدیگرند و هر جامعهای که میخواهد به سعادت دنیا و آخرت دست یابد، باید دین و دانش را در کنار هم فرا گیرد. نتیجۀ این تلاشها این شد، که در سالهای بعد از طالبان مردم ما از یکسوبا نتیجۀ قابل قبول سنگرهای علمی افغانستان و بهخصوص دانشگاهها را فتح نمایند، به نحوی که از سال 1382 که در دانشگاههای افغانستان بر روی مردم باز شد، تا سالهای 1390 و 1391 شصت در صد قبول شدگان تحصیلات عالی افغانستان را دانشجویان مردم ما تشکیل دهند و این در شرایطی است که در خوشبینانه ترین حالت کل جمعیت مردم ما کمتر از بیست و پنج در صد جمعیت افغانستان برآورد شده است و در عین حال موانع قبولی در دانشگاهها بر سر راه مردم ما به مراتب بیشتر از کتلههای قومی دیگر است. و پرواضح است که رقم شصت درصدی تحصیل کردگان از یک جمعیت بیست و پنج در صدی نمیتواند یک نتیجۀ متعارف تلقی شود. و از سوی دیگر باعث شد که مکاتب در ولایات و ولسوالیهای شیعه نشین روز بهروز رونق روز افزون یابد. به نحوی که در سالهای که آقای یونس قانونی وزارت معارف را بر عهده داشت، ایشان از گسترش روز افزون مکاتب در جاغوری شگفت زده گشته و بارها اظهار تمایل نموده بود، که کاش میشد یک بار از جاغوری دیدن نمایم.
استاد در مقام تدریس چنان بیان زیبا و جذاب داشت، که شاگردان ایشان با یک شیفتگی خاصی در کلاسهای ایشان حاضر شده، و از سفرۀ دانش ایشان بهره میجستند. گواه این مسئله همۀ شاگردان ایشان وکسانیاست که در کلاسهای مختلف دروس ایشان شرکت نمودهاند. کلاسهای درس استاد توسلی چنان خوشفهم و شیوا و جذاب بود که یک روز مرحوم آیت الله استاد وحیدی جلو ایشان را میگیرد و به ایشان میگوید: آقای توسلی تو با شاگردانت چکار میکنی و در کلاس درس به اینها چه میگوئی که وقتی که از کلاس شما بیرون میآیند چنان سرمستند، که اینگار پای شان بر روی زمین نیست، توگوئی اصلاً که بال در آرده و همراه با فرشتگان آسمانی به پرواز در آمدهاند. و به خاطر همین کنجکاوی روزی استاد وحیدی به صورت مخفیانه در کلاس درس استاد حاضر میشود، وی بدون توجه به این مسئله شروع به تدریس نموده و در نیمههای درس متوجه حضور استاد شده و میخواهد درسش را متوقف نماید، اما حضرت استاد با اسرار زیاد از ایشان میخواهد که به درسش ادامه دهد. چرا که وی به تازگی به راز شگفتی درس ایشان پیبرده و لذت آن را احساس نمودهاست.
یکی دیگر از ویژگیهای استاد اخلاق خوش و سیرت نیکوی ایشان بود. اکنون شاید یکایک حاضران در مجلس که از محضر استاد بهرهمند شدهاند در مورد این نکته مرا تصدیق نمایند. این سیرت نیکو و خلق خوش استاد باعث شد، که حتی در قبل از انقلاب نیروهای تحصیل کرده و روشنفکران زیادی با استاد نشست و برخاست داشته باشند، که تعداد زیادی از آنها در آستانه انقلاب و بعد از انقلاب به کاروان شهیدان پیوستند. که از جملۀ این شهدا میتوان به شهید بصیر مالستان و شهید صالحی آب برده اشاره نمود. اخلاق نیکوی استاد بر کل زندگی او پرتو افکنده و در همۀ عرصههای زندگی ایشان نمودی آشکار داشت. به نحوی که ایشان از یک محبوبیت بسیار بالایی در میان مردم برخوردار بود. ازهمینرو در سال 1364 یا 65 وقتی در هنگام غروب شایعهای مبنی بر ربوده شدن ایشان در میان مردم پخش شد، در ظرف کمتر از یکساعت تمامی مردم منطقه از خانههای خود بیرون آمده و راههای رفت و آمد منطقه از تنگی اوطله گرفته تا کوتل دهمرده، تنگی الغزار و کوتل لرگه و راه زیرک و داوود را بسته نمایند، تا مبادا ربایندگان استاد را به خارج از منطقه منتقل نمایند. و حتی زمانی که از بلند گوها اعلان شد که استاد ربوده نشده و اکنون در منطقه هست بازهم مردم حاضر نبودند که به خانههای خود برگردند، که مبادا این اعلانها دروغ باشد و آنها بخواهد از این طریق مردم را اغفال نموده و بعد از بازگشت مردم و باز شدن راهها استاد را به خارج از منطقه منتقل نمایند. تا اینکه استاد خود در پشت بلند گوی مدرسه قرار گرفته و به مردم اطمینان بخشیدند که مردم من توسلی ام، در منبر عمومی ام، کسی مرا نربوده است. ضمن سپاس و تشکر از زحمتهای شما لطفاً به خانههای خود برگردید.
و هم اینکه ایشان در پاسخ به سؤالات اعتقادی جوانان و تحصیل کردگان با روی گشاده و اخلاق نیکو جواب متناسب با سؤال آنها میدادند. به عنوان نمونه جمعی از شاگردان ایشان چنین حکایت میکنند که: حضرت استاد یک حوصلهای مثال زدنی داشت، به نحوی که محصلین هر وقتی که از ایشان سؤالی میپرسیدند با چهرۀ کاملاً گشاده از ایشان جواب میشنیدند. و حتی گاهی میشود که بسیاری از محصلین سوالهای بی ربط و یا حتی آزار دهنده از ایشان میپرسیدند، اما ایشان با دهان خنده و چهرۀ گشاده جواب آنها را میدادند، بی آنکه اندک تغییری در چهره و یا لحن ایشان احساس شود.
سرانجام چراغ عمر استاد درسحرگاه غبار آلود و غم انگیز 1/ 7/ 1392 در بیمارستانی در شهر کراچی پاکستان خاموش گشته و روح بلند او بسوی دیار ابدی و ملکوت اعلی شتافت. جسد مطهر او در روز سه شنبه 2/ 7/ 92 علی رغم مخالفت شدید خانوادهاش، به جهت اینکه مبادا برای تشییع کنندگان حادثهای پیش آید، اما با اسرار زیاد مردم، با شکوه کم نظیری در شهر کویته پاکستان بر روی دستان دوستان و علاقه مندان به استاد تشییع و از آنجا راهی افغانستان شد. و در روز چهارشبنه 3/ 7/ 1392 با استقبال بی نظیر مردم از تنگی اوطله تا بازار انگوری و از آنجا به سمت قریه خوشمراد تشییع و برای همیشه در خاک آرمید. روحش شاد و یادش گرامی باد.
در تاریخ 1/ 7/ 1392 از طریق برادر محترم جناب آقای فصیحی اطلاع یافتم که استاد در کراچی پاکستان جهان فانی را وداع نموده و بسوی دیار ابدی شتافته است. به همین مناسبت دوستان در مدرسۀ جحتیه جلسهای را تشکیل دادند، تا در مورد مراسم گرامیداشت برای استاد تصمیم گیری نمایند. در این جلسه تصمیم براین شد که اینجانب یک زندگینامه مختصری برای استاد تنظیم نمایم. و من نیز برای اینکه مقداری از دین خود را نسبت به استاد ادا نموده باشم این وظیفه را قبول نمودم. اما براستی انجام چنین مسئولیتی برای من بسیار دشوار مینمود. بهخصوص که این جانب ار تباط خانوادگی نزدیکی با استاد نداشتم و لذا طبیعی است که از بسیاری از جزئیات زندگی استاد بیخبر باشم. و پرسش از افراد خانواده استاد نیز در شرایطی که آنها سر در گریبان مصیبتی اینچنین سنگین بودند، کار معقول و منطقی بهنظر نمیرسید.
از اینرو تصمیم گرفتم به خاطرات دوستان از استاد روی بیاورم و نوشتۀ حاضر حاصل دسته بندی این خاطرات و نیز یافتههای شخصی خودم از زندگی استاد است، که من آنها را در خطوط کلی زیر دسته بندی نموده،ام.
۹. بهره برداری از فرصت و روش تربیتی مثال زدنی
یکی دیگر از ویژگیهای بارز استاد شیوۀ موفق تربیتی ایشان بود، استاد هم اینکه تلاش میکردند از هر فرصتی برای تربیت جوانان و مردم بهره برداری نمایند. به نحوی که ایشان در هر مناسبت و در هر جلسهای که پیش میآمد به وعظ و نصیحت جوانان و مردم میپرداخت، و هم اینکه یک روش بسیار مناسب و نیکو داشت. این نکته را همۀ کسانی که با استاد معاشرت داشتند میدانند. اما بهعنوان نمونه من دو تا خاطره را در این زمینه برای شما بازگو میکنم. خاطره اول مربوط به بهره برداری ایشان از فرصتهاست که این خاطره را از زبان حجت الاسلام و المسلمین فصیحی نقل میکنم. ایشان حکایت میکنند که استاد از هر فرصتی برای نصیحت مردم و جوانان استفاده میکردند. به عنوان مثال شبی در المیتو مهمان بودیم و صبح هنگام صبحانه همینکه چند نفری دور و بر ما جمع شدند، استاد همین یک لحظه را نیز از دست نداده و شروع نمود به نصیحت جوانان، که این دنیا به کسی وفا ندارد بلکه کشتزاری است برای سرای باقی و تلاش نمایید، تا از آن بهره و توشۀ خود را برای سرای باقی بردارید.
و خاطره دوم مربوط به روش تربیتی مثال زدنی استاد است که آنرا از زبان حجت الاسلام و المسلمین صادق عظیمی نقل میکنم. ایشان حکایت میکنند که استاد اکثر نکات تربیتی خودش را برای جوانان در قالب لطیفه و داستان بیان میکردند، آنهم نه داستانهای تخیلی بلکه داستانهای واقعی. بهعنوان نمونه ایشان حکایت میکنند که استاد وقتی میخواست اهمیت خدمت به والدین و پرهیز از آزار و اذیت آنها را برای جوانان بیان نمایند. میگفت من برای شما یک داستانی را حکایت میکنم، من یک روزی از یک جایی (دهمرده) میگذشتم، دیدم یک پیر مردی محترمی در زیر سایهای درختی نشسته و زیر پایش هم تشک و پشت سرش متکا و بالش است و پیر مرد بهگونهای نشسته که اینگار در این خانه مهمان است. نزدیک رفته سلام نمودم و پرسیدم شما در این خانه مهمان هستید؟ گفت نه بیا بنشین تا من حکایت خود را با تو در میان گذارم. نزدیکش نشستم. پیر مرد گفت من مهمان نیستم آن فردی را که آنجا میبینی پسرم است و آن زن عروسم اما حکایتی دارم غریب. و آن این است که من در جوانی پدرم را بسیار میآزردم، تا آنگاه که پدرم به ستوه آمد و رو کرد بهمن و گفت از اینکه مرا تا این حد میآزاری بهتر است مرا ببری و بر قلۀ فلان کوه بگذاری تا هم من از دست تو راحت شوم و هم تو از دست من. ادامه داد که من نیز دریغ نکردم و ایشان را بردم و بر قلۀ همان کوهی که گفته بود گذاشته و خودم برگشتم خانه. فردا رفتم که احوالی از پدرم بگیرم، دیدم از تمام جسم و جان پدرم فقط قطعات استخوان او باقی مانده و بقیه آنرا حیوانات وحشی خوردهاند. با ندامت و سرافکندگی زیاد به خانه برگشتم. تا اینکه فرزند من نیز بزرگ شد و فرزند من دقیقاً همان روشی را بامن در پیش گرفت که من با پدرم رفتار نمودهبودم. تا اینکه من نیز به ستوه آمده و گفتم از اینکه مرا تا این حد میآزاری بهتر است تا مرا ببری و بر قلۀ قلان کوه بگذاری. ایشان نیز دریغ نکرد و مرا برداشت و برد و بر قلۀ همان کوه گذاشت، من در آنجا به جستجوی باقی ماندههای استخوان پدرم پرداختم. پسرم متوجه شد و پرسید: در جستجوی چه هستی؟ گفتم من در زندگی خود کشتی نمودهام، که اکنون آنرا درو میکنم و حال در جستجوی بقایای اجساد پدرم هستم. پسرم پرسید چه کشتی نمودهای؟ جریان را برای او تعریف نمودم پسرم از شنیدن این ماجرا به خود آمده و پشیمان گشت و گفت: پدر تو اگر کشت بد نمودهای من نمیخواهم کشت بد نمایم لذا مرا به خانه برگردانده، و از آنروز هم رویه خودش را تغییر داد و هم به زنش سفارش نمود که باید از پدرم همانند مهمان پذیرائی نمائی.
۱۰. مناعت طبع استاد
یکی از ویژگیهای اخلاقی استاد مناعت طبع ایشان بود. همه میدانیم، که استاد علاوه بر اینکه در یک شرایط جسمانی سختی بهسر میبردند و هم عایله مند بودند، تنها یک فرزند پسر داشتند و علاوه براین ایشان زمین کشاورزی نیز در اختیار نداشتند، در چنین وضعیتی طبیعی بود، که استاد وضعیت اقتصادی مناسبی نداشته باشند. اما در عین حال هیچ کسی در هیچ موقعیتی اعم از سرمایه داران و دوستان کسی چیزی از زبان استاد نشنیدهاست که حاکی از شکایت ایشان از وضعیت زندگی اقتصادی اش باشد، بلکه علاوه بر این، استاد منش زندگی شان بهگونهای بود، که هرکسی فکر میکرد که وضعیت اقتصادی ایشان کاملاً رو براه است. سرانجام چراغ عمر استاد درغروب غم انگیز 31/ 6/ 1392 در بیمارستانی در شهر کراچی پاکستان خاموش گشته و روح بلند او بسوی دیار ابدی شتافت. بنده این مصیبت بزرگ را به پیشگاه مقدس حضرت صاحب العصر و الزمان (عج) ار واحنا له الفدا، و تمامی باز ماندگان اش و بهخصوص فرزندان و دامادهای آن مرحوم، شاگردانش و جامعۀ علمی کشور از صمیم قلب تسلیت عرض میکنم.